تبليغاتX
تسبیح آبی زير محراب كبود

وقتی زمان می ایستد ...

 

 دوشنبه روز پراسترسي بود ...

زنگ فرناز ... صداي گريه هايش!

نگران بهزاد شدم ...

نگران پدر و حتي مادرش ...

-  خواب ديدم مردي!

-  اشكال نداره عمرم دراز ميشه ...

-  بهم خبر دادن كه اتوبوس سازمان تصادف كرده ... بعدش گرفتم خوابیدم! خواب ديدم تو هم تو اتوبوسي... خواب دیدم که مردی ...

طول مي كشد فرناز را آرام كنم ...

ناگهان يادم مي­افتد كه چه گفت!!! «اتوبوس سازمان تصادف كرده...» و اين شروع فاجعه است... عرقي سرد كل وجودم را فراميگيرد...

كريم ... هاني... احسان... س ح ر... و كلي دوست ديگر...

تلفن پشت تلفن... به كريم! به هاني! به احسان! هيچكدام جواب نميدهند...

داغ مي­شوم! زنگ ميزنم به فرهاد ... جواب ميدهد! ما وقع را مي­گويد ... بچه هايمان سالمند... راننده در دم فوت شده... دو سه نفري دست و پايشان شكسته ...

ساعتي بعد تك تك زنگ مي­زنند... احسان! صدايي خسته... كريم! به شوخي ميگويم بخاطر 5 تومني كه طلبكار است نمرده نامرد! و هاني...

يكبار ديگر مي فهمم زمان مي­تواند ناگهان بايستد! قبل از اينكه حتي يكبار به تمام كسانيكه دوستشان داري گفته باشي دوستت دارم ...

 

تقديم به :

 

                                                                      همه كسانيكه دوستشان ميدارم ...

  


 

خيرداسه 1 : كفشهايم را تميز نخواهم كرد ...

لكه هاي رويش يادگار كفشهاي توست ...

 

خيرداسه 2 : تيرختور هم نايب قهرمان شد! بقول مجري ورزشي شبكه سهند : وقتي رده ترختور رو ميبينم ناخوداگاه ياد محسن تركي مي افتم!

 

خيرداسه 3 : اگه پست هفته قبليم به بعضي دوستان (كه تعدادشونم كم نبوده) برخورده واقعا عذر ميخوام! دوست ندارم تو وبلاگم خودمو سانسور كنم ...

 

خيرداسه 4 : ديروز سرصبح بوي ياسهاي كرج ديوانه ام كردند... این بو فوق العاده است!

 

خيرداسه 5 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت :

 

(370 - از همون اول!) 

 

(371 - من، آرزو، شهركتاب!) 

 

(372 - شهر غريب) 

 

جمله هفته :

 

نداريم!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 23:48  توسط فانی  | 

پل روبروی دادگستری

 

 

قبل نوشت : خواندن اين پست براي زنان باردار و افرادي كه مشكلات قلبي دارند توصيه نمي شود!!!

  


 

داشتم به اين فكر مي­كردم كه بهترين جا براي خودكشي كجاست!

نه! اشتباه نكنيد... هيچ به فكر خودكشي نيستم!

اما دارم به جاهائي فكر مي­كنم كه ميتواند روزي محل مناسبي براي خودكشي­ام باشد ...

راستش را بخواهيد هيچ جائي به اندازه پل عابرگذر روبروي دادگستري (طرف چايكنار) براي خودكشي نمي­تواند برايم جذاب باشد...

به نظرم ارتفاعش چهار پنج متري بشود! فكرش را كه مي­كنم ميبينم چقدر هيجان دارد بروم روي پل... درست راس ساعت دوازده ظهر! وقتي آفتاب ميزند توي سر آدم! منتظر شوم يك هيجده چرخي، تريلري، كاميوني يا حداقل يك وانت نيسان از اين آبي­ها كه پشتش نوشته سلطان غم مادر بيايد... چشمهايم را ببندم ... آخرين لبخند زندگي­ام را تحويل خدا (و آن لحظه شايد شيطان) بدهم و خودم را پرت كنم پائين... بايد محاسباتم دقيق باشد! دوست ندارم جوري بخورم وسط خيابان كه با كاردك هم نشود ته مانده­هاي مغزم را جمع كرد! دوست دارم درست يك ثانيه قبل از برخورد كردنم با زمين آن هيجده چرخ، يا تريلر يا كاميون يا حداقل آن وانت نيسان از اين آبي­ها كه پشتش نوشته سلطان غم مادر كارم را بسازد... فكرش را كه مي­كنم ميبينم مردم چه فكرها كه نخواهند كرد! دوستان مطبوعاتي ام چه تيترها كه نخواهند رفت! «جوان تبريزي از پل مقابل دادگستري خود را پرت كرد!» «جزئيات جديدي از پرونده مرگ دبيرسرويس اجتماعي آذرپيام» «آيا احسان شكست عشقي خورده بود؟!» حتي شايد بي بي سي فارسي و بقيه شبكه­هاي آنوري خودكشي­ام را يك نوع اعتراض بدانند به وضعيت جامعه و با آن پسرك تونسي مقايسه­ام كنند كه اين قشقرق را پاچانده توي شلوار اعراب! آنوقت انتظار اين تيتر را هم مي­توان داشت:«دادستان استان: خودكشي جوان تبريزي ارتباطي به اعتراض او به گراني و تورم ندارد.» آنوقت ممكن است كار بيخ پيدا كند و آن مردك با آن صداي خرفتش كه مثلا مي­خواهد خيلي جدي حرف بزند و مساله را بي­خودي سياسي مي كند توي 20:30 اعلام كند كه تحقيقات سربازان گمنام امام زمان نشان داده كه من دست نشانده بيگانگان بوده­ام و از آمريكائي­ها پول گرفته­ام و... يا حتي ممكن است برادراني هم خودكشي مرا اعتراض به وضعيت پوشش دختران جامعه قلمداد كنند و خدا خير بدهد فوتوشاپ را تمام عكسهايم را منقش كنند به چفيه و بنر كنند بزنند اينور آنور شهر و زير اسمم بنويسند «شهيد حجاب!» و كلي تيتر و خبر راست و دروغ ديگر! خيلي جالب است آدم به تيترهائي فكر كند كه مي­تواند با مرگ خودش بسازد! حتي ممكن است فرهاد تصميم بگيرد يك پرونده ويژه برايم برود با اين عنوان «خداحافظ پسر!» و بعد همه بچه­ها از روزهائي كه داشتند و نداشتند برايم بنويسند! آنوقت خود فرهاد از كرامات داشته و نداشته­ام خواهد نوشت! فرشيد غزلي برايم خواهد سرود! (كاش فرشيد هنوز هم پاتوغ­خانا را مي­نوشت!) كريم دغدغه­دانش را به من اختصاص خواهد داد! هاني به ياد من كتابهائي را كه دوست داشتم در ليست كتابهاي پرفروش هفته قرار خواهد داد! حنا آخرين داستان كوتاهم را نقد خواهد كرد! س ح ر سكوت خواهد كرد و مها هم كه كلا مدتها از ميادين به دور بوده چيزي نخواهد نوشت! شهر چند روزي بهم خواهد... ريخت اما نگران نباشيد! نهايتا بعد چهلمم همه چيز به روال عادي خود باز خواهد گشت! برويد شكر كنيد كه شخصيت مهمي نيستم! اگر شخصيت مهمي بودم خود مايكل مور مستندي از مرگ من ميساخت! اگر شخصيت مهمي بودم حتما به بچه­هاي دادگستري مي­سپردم فيلمهاي دوربينهاي مدار بسته آن طرفها را بدهند به مايكل...

 

تقديم مي شود به :

                                                                  دوست ندارم اينو به كسي تقديم كنم!

 


 

خيرداسه 1 : خيانت خيلي ساده ميتونه شكل بگيره ...

 

خيرداسه 2 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت :

 

(368 - يه روز گس) 

 

(369 - استرس!)

 

جمله هفته :

 

هر چقدر زور زدم یک قطره اشک به سبک فیلم‌های هندی از چشمانم جاری شود، نشد. نمی‌دانم چرا دوست داشتم گریه کنم. اما واقعیت این است که این زندگی ما گره خورده به همین «نشدن‌ها...»

(فرزاد/لودوس) 

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 23:47  توسط فانی  | 

بهشتیان زورکی

 

 زور زدند كه ميخواهيم بروي بهشت!

گفتند فلان كني بهمانت مي كنيم و بهمان خوري فلانت مي كنيم ...

گفتند اينها بخاطر هواي نفسمان نيست!

صرفا ميخواهيم شما به بهشت برويد ...

و او نه بهشت را باور كرده بود و نه جرات اعتراض داشت ...

شد آنچه آنها مي خواستند ...

در جمع احكام مي گفت...

اما در تنهائي احكام مي شكست ...

به آنچه مي گفت ايمان نداشت و به آنچه مي كرد اطمينان!

گفتند بهشتي خواهي شد!

سند شش دانگ هم ميزدند به اسمش!

و او خوش خيال بود كه آنرا باور كرد ...

غافل از اينكه در سر در بهشت نوشته اند :

از قبول بهشتيان زوركي معذوريم !

 

تقديم مي شود به :

 

                                                                                     بهشتيان زوركي!

  


 

خيرداسه 1 :  داره تموم ميشه! احسان! تو مي توني ...

 

خيرداسه 2 : خوب وقتي يه اشتباهي مي كنم كه ميدونم اشتباهه چطور بايد توجيح بكنمش؟!
خوب اشتباه كردم ديگه ... نميتونم بيخودي توجيح بيارم برا يه اشتباه ...

 

خيرداسه 3 : اين روزا ميترسم! از بودنت مي ترسم ... از نبودنت مي ترسم ... از مسافرت مي ترسم ... از پول مي ترسم ... از خيابون مي ترسم ... اين روزا از همه چي مي ترسم ...

 

خيرداسه 4 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت :

 

(366 - زبان بی پدر و مادر) 

 

(367 - نقدی با طعم رگبار) 

 

جمله هفته :

نداريم !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 21:40  توسط فانی  | 

رگرسیون شش متغیره

 

 حساب و كتاب اين دنيايت با هيچ رگرسيوني محاسبه نمي شود!

حتي با يك معادله رگرسيوني شش متغيره!

خودت به داد معادلات آن دنيايمان برس كه براي هر لحظه اين دنيايمان هزار هزار متغير نوشته اي!

 

تقديم مي شود به :

                                                                      خود ناكسش !

  


 

خيرداسه 1 : ببخشيد! دوست ندارم پستهامو آبكي ببندم ... اگه دير مي­كنم تو نوشتن بخاطر همينه!

 

خيرداسه 2 : يه دونه ولي مردونه ...

 

خيرداسه 3 : تو اين هيري ويري رياضت اقتصادي من واقعا بايد چهارده تومن بدم برا اتوبوس؟! نيه مني يازيخ ائليسن؟!

 

خيرداسه 4 : دو هفته است يه چك سه ميليوني جلو چشم رژه ميره!

 

خيرداسه 5 : ادامه مطلب نقديست كه عطا براي مطلب ويژه نامه نوروزيم توي آذرپيام نوشت! نقد عطا بنابه دلايلي توي آذرپيام چاپ نشد... به خود عطا هم گفتم! عطا خيلي با ديد علمي به اين مصاحبه نگاه كرده بود درحاليكه مصاحبه ما اصولا يه مصاحبه علمي نبود و ادعای علمی بودن هم نداشت!

 

خيرداسه 6 : نيمرخ در دو هفته اي كه گذشت !!!

 

(361 - روزهاي امتحان) 

 

(362 – شوك) 

 

(363 - كمي تنبلي، كمي كار) 

 

(364 - حلقه) 

 

(365 - روزمرگي)  

 

جمله هفته :

 

نداريم!

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:9  توسط فانی  | 

s o s !!!

 

اين پست صرفا جهت اعلام موجوديت نبشته مي شود و هيچ اعتبار ديگري ندارد!

بنده در سلامت كامل عقلي و جسمي بوده و ساعاتي پيش به تبريز تب خيز بازگشتم ...

تا پنجشنبه آتي درود و دو صد بدرود!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 0:26  توسط فانی  | 

ایستگاه آبرسان

 

 صحنه اول : خارجي – اتوبوس – روز

نشسته ام روي صندلي اتوبوس! ایستگاه آبرسان! تي ام بكس تو گوشم داره وز وز مي كنه! در ميارم يه كتاب جديد بخونم! صبح يه كتاب در مورد فصيلت زيارت عاشورا رو گذاشتم تو كيفم ... تي ام با زيارت عاشورا جور در نمياد! خاموشش مي كنم ... يه چند صفحه كتاب رو ميخونم! كتاب رو ميبندم ... تي ام رو باز مي كنم! رقصيدن رو به مشرك شدن ترجيح ميدم!

 

صحنه دوم : خارجي – آبرسان – عصر

پنجشبه است! آبرسان غوغاست... مثل همه عصرها! و مخصوصا عصر پنجشنبه ها!

بازار دختر بازي داغه! دخترا با آرايشهاي آنچناني در حال ترددند! بعضي دخترها دستشونو انداختن تو دست نامزدشون و دارن ميگن و ميخندند ... پسرها با تيپهاي جيغ ... زير پل آبرسان ولوله است! ميرم جلوتر... دسته عزاداريه! قيافه مردم رو نگاه ميكنم... يه دختر داره اشك ميريزه! شالشو مياره جلوتر! موهاي طلائيش گم ميشه زير شالش ... اشك چشمش با سياهي ريمل قاطي ميشه و سر ميخوره پائين ...

 

صحنه سوم : خارجي – همون جا – چند ماه بعد

-  خانم! روسري تو بكش جلو ... مانتوت چرا تنگه؟! اين چه رنگيه پوشيدي؟! بيا سوار ماشين شو...

- مرتيكه الاغ بي شور! آخه به تو چه ؟! (البته رازيست در دل!!!)

 

تقديم مي شود به :

 

                                                             آنها که ...

 


 

خيرداسه 1 : همه چيز ميتونه خوب خوب شروع بشه ...

يه بار ديگه!

و اينبار خيلي بهتر از قبل ...

 

خيرداسه 2 : يه پستي زدم و از برنامه ميناي ايراني انتقاد كردم! مجري برنامه سازمان فرهنگي هنري شهرداري بود... اين برنامه ويژه دوتا از اساتيد بود!

حالا اخيرا خبر رسيده پادوي اين اساتيد (كه بيش از حد مجاز بزرگ شده!) منو تهديد كرده به شكايت! ميگه توهين كردم به مقام شامخشون! فقط ميتونم بگم : بيشين بينم با !  

 

خيرداسه 3 : چند روزه وقتي از آبرسان رد ميشم ديگه استرس ديدنت رو ندارم ... بعد دو سال و نيم!

 

خيرداسه 4 : دوتا دوس دخترم نداريم از وجود هم مطلع شن سر ما دعواشون بشه گيس و گيس كشي اصن يه وضي !!! (تا لحظه نگارش اين متن توي سايت اسمشو نبر 33 تا لايك خورد!!!)

 

خيرداسه 5 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت :

 

(359 - يه آدم پست مدرن عوضي) 

 

(360 - همسفر) 

 

جمله هفته :

 

اشک ها که پر رو باشند،

هرچقدر هم که ادبشان کنی که وقت آمدن باید اجازه بگیرند،

بی طاقت که شدند،

تهدیدت می کنند که اگر اجازه ندهی،

بیشتر می آییم.

 (غبار/جلوس كن بر اين دل پاره پاره) 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 23:58  توسط فانی  | 

از دروغی که می گوئیم ...

 

دارم به اين فكر مي كنم كه روزي (حداقل) ده بار اينو ميخونم:

بنام خداوند بخشنده مهربان؛ سپاس خدايرا پروردگار جهانيان؛ بخشاينده مهربان؛ كه فروانرواي روز رستاخيز است؛ تو را پرستش كنيم و از تو ياري خواهيم؛ ما را به راه راست هدايت فرما؛ راه آنانكه برايشان روزي فرستادي نه راه غضب شدگان و نه راه گمگشته گان!

حداقل ده بار اينو مي خونم اما هنوز هم اونطور كه بايد و شايد نه به بخشنده بودنت اعتقاد دارم؛ نه به اينكه هر اتفاقي تو اين دنيا مي افته ميشه اثري ازت پيدا تو اون كرد... وقتي كاري مي كنم نه به ياد روز قيامتتم و نه فقط تو رو پرستش مي كنم! اين همه خدايگان دارم دور و برم! اين همه رئيس... اين همه پاچه خواريهاي الكي! من واقعا فقط تو رو ميپرستم؟! فقط از تو كمك ميخوام؟! چرا هر موقع كارم به سختي مي­افته ياد تو مي­افتم؟! ميگم منو به راه راست هدايت كن! اما دو دستي چسبيدم از راه چپ! ميگم به همون راهي كه به خير و سعادت ختم ميشه... اما بدجوري غافلم انگار! هرموقع هم كم آوردم راه چپو راست جلوه دادم!

خدايا! از اينكه روزي حداقل ده بار شعار ميدم منو ببخش! از اينكه روزي حداقل ده بار بهت دروغ ميگم منو ببخش! بهت قول ميدم از اين به بعد پسر خوبي باشم! البته ميدوني كه رو قول آدميزاد نبايد زياد حساب كرد... ولي خوب! مگه نمي گي بخشنده اي؟! خوب! منو ببخش... بقول خواجه : الهي! ببخش رايگان! كه تو خدائي! نه بازارگان!

 

تقديم مي شود به :

 

                                                                  هركسي كه نياز به تلنگر دارد!

  


 

خيرداسه 1 : هيچكدوم از كامنتها پست قبلي به اندازه كامنت حسام تكونم نداد! انگار اين مساله رو كه قهرمانيات هم پولكي ان و تا وقتي كه پول داري ميتوني قهرمان باشي چيزيه كه از مدتها قبل بايد ياد مي گرفتيم ... حسام اينو خوب ياد گرفته بود!

 

خيرداسه 2 : اصن نتايج مثبتي كه تغيير قيافه من تو جامعه ايجاد كرد از نتايج منفي رئيس جمهور شدن پرزدنت احمدي نژاد بيشتر بود! اين به اون در!

 

خيرداسه 3 : ميدوني! دارم به سال 87 و افكاري كه اون موقع داشتيم مي خندم! اون روزهاي سياه ...

 

خيرداسه 4 : وقتي داشتي ميرفتي بارون مي باريد ...
حسام گفت : شيشه پنجره را باران شست ...
چقدر دوست داشتم ادامه بدم : از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟!

 

خيرداسه 5 : دوستان! تجربه پارسال ثابت كرد كه دعاي سيزده به در ما چقدر گيرا بود! بالاي 50 نفر را مزدوج كرديم ... امسال شانستان را از دست ندهيد! بشتابيد! بشتابيد!!!

 

خيرداسه 6 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت :

 

(356 - مردي كه پول بشود دغدغه اش ...) 

 

(357 - غروبهاي عاشورا) 

 

(358 - تمام روزهاي دانشجوئي عمرم) 

 

جمله هفته  :

 

نداريم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 23:57  توسط فانی  | 

مرثیه ای برای شورش در شهر

  

 

 

اصن (همان اصلا سابق!) دوس (همان دوست سابق) دارم اسم اين پست رو بذارم : مرثيه اي براي شورش در شهر!

اين روزا از سر بيكاري يه سري بازياي سگا رو ريختم  روي سيستم! از رامبو بگير تا كومباد و ...

اما امروز كه داشتم بازيا رو يه مروري مي كردم چشم خورد به شورش در شهر! خاطره­ها دارم از اين بازي ...

خاطره چهارشنبه هاي تابستون سيزده چهارده سال پيش كه نون سنگگ ميخريدم (فكر كنم خشخاشيش 35 تومن بود و همون موقع هم ميگفتيم چخده (همان چقدر سابق!) گرون!!!) و مي بردم خونه مادربزرگ مرحومم و به بهونه نون سنگگ كلي با پسر عموم بازي مي كرديم تا عصر و آخرش يه ساعت ( و نه بيشتر) من بودم و صالح و شورش در شهر...

هيچ وقت نتونستيم بازي رو تموم كنيم... آداپتور داغ مي كرد! فقط يه دفعه تونستيم تا مرحله ما قبل آخر (كه غول همه مرحله ها جمعشون جمع بود بريم و اونجا ببازيم...) روزگاري بود واسه خودش ...

فكر كه مي كنم همه هم سن و سالهاي من يه همچين خاطره هاي قشنگي دارن ...

حالا همه مون نشستيم و داريم حسرت گذشته ها رو مي خوريم و نگران آينده ايم ...

اصن هم به عمري كه داره ميره فكر نمي كنيم ...

به اينكه به مرگ نزديك ميشيم ...

يعني يه همچين آدمائي هستيم ما!

 تقدیم به  :

                                                                                 صالح و همه دهه شصتی ها!

 


 

خیرداسه ۱ : یهو تصمیم گرفتم برا این پست عکس بذارم! شاید تو این سال عکس هم اضافه بشه به پستهای وبلاگم ...

 

خیرداسه ۲ : من دوست ندارم ديكتاتور باشم و باور دارم ديكتاتوري خندان به مراتب خطرناكتر از ديكتاتوري خشمگين است!

 

 

خیرداسه ۳ : نيمرخ در هفته اي كه گذشت :

 

(354 - فرهاد) 

 

(355 - سر شلوغي) 

 

 

جمله هفته :

 

نداریم !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 23:57  توسط فانی  | 

ترینهای 90

 

سال 90 شخصا برام سال خوبي بود! اونقدر سال خوبي بود كه وقتي ميخوام از بين : قبولي تو ارشد، مديريت سومين نمايشگاه آثار هنري و صنايع دستي ويژه حمايت از كودكان سرطاني، تداوم حضورم تو آذرپيام، كارم، خروج از يه بلاتكليفي چند ساله و خيلي چيزهاي ارزشمند ديگه مهمترين دستاورد سال 90 رو انتخاب كنم ميمونم!

يعني يه سال رتبه بالائي بود كه هيچ ماكسيمم مطلقي نداشت!

فكر كنم بهمن 89 بود كه تصميم گرفتم از اون به بعد هركاري مي كنم لذت ببرم ازش و واقعا سال 90 سال لذيذي بود برام! سالي كه طبيعتا ناراحتي هاي خاص خودش رو هم به همراه داشت ...

حالا كه تو سال 90 مقدمات بعضي اتفاقات فراهم شد؛ سال 91 سال سختي خواهد بود برام! دوست دارم سال 91 ام رو سال سخت كوشيم قرار بدم ... پله اول رو محكم بسازم تا پله هاي بعدي قرص و محكمتر باشن!

ميخوام ترينهاي سال 90 رو انتخاب كنم! يه سري ترين ها بغير از بهترين اتفاق شايد ...

قشنگ سال : نمايشگاه آثار هنري و صنايع دستي ويژه حمايت از كودكان مبتلا به سرطان و البته جشن چهارشنبه سوري كه باهاشون داشتيم ...

بد سال : يه تماس تلفني كه 36 ساعت تمام همه چيز رو برام زهرمار كرد!

خنده سال : خنده خاصي حائز رتبه اول نشد!

اشك سال : آخر مراسم تقدير از برگزار كننده هاي نمايشگاه كه با ابتكار سعيد همه ايستاده برام دست زدند...

وحشتناك سال : بريدن دست مرتضي با قيچي! (البته موضوع حفظ چيزي بود فراتر از ناموس!!!)

لطافت سال : اصن منو لطافت؟! چه انتظاراتي دارن ملت!!!

دعاي سال : همون كه تو سيزده به در دعا كردم! امسال بالاي 50 نفر از دوستانم مزدوج شدند! مزدوج شدن بعضي هاشون به هيچ وجه قابل باور نبود!!! ايمان بياريد به قدرت دعاي من!!!

كتاب سال : امسال تقريبا 6600 صفحه كتاب خوندم (بجز درسيا) كه تو كتابهاي اقتصادي كتاب «دكترين شوك» و تو كتابهاي غير اقتصادي، رمان «رنج و سرمستي» عالي بودند!

دماغ سوخته سال : 14 شهريور بود! وقتي 600 كيلومتر راه رو كوبيدم رفتم كرج براي ثبت نام و مسئول مربوطه فرمودند:«ثبت نام يك تا 5 مهر قربان!!!»

مظلومترين سال : بي شك موبايلم!

سورپرايز سال : افشاي يه حقيقت عاشقانه بعد از چهارسال و نيم !

شادي سال : اولين ياران نورديمون بعد امتحانات!

غم سال : شكر خدا هيچ غم آنچناني نداشتيم!

سئوال سال : اسي كه فرشيد طي اون برام نوشته بود: «خيلي گلي ولي نپرس چرا!!!» منم نپرسيدم چرا!

دوست سال : هيئت داوران هيچ كانديدائي را حائز كسب سيمرغ ندانست؛ اما ديپلم افتخار بطور مشترك تقديم مي گردد به : حسام و احسان ! 

دوستي پرپر شده سال : ز/ب

دوست ويژه سال: تو سال 90 به واسطه سفر به خداآفرين، نمايشگاه، بنياد طوبي، رهاورد، دانشگاه، كارگاههاي نقد داستان و ... با دوستان زيادي آشنا شدم اما خوب فرزاد يه اتفاق ويژه بود برام! مينا هم كانديداي ديگه اين بخش بود!

 

ترينهائي كه به ذهنم رسيد رو نوشتم اينجا! نوشتم تا هيچوقت يادم نره سال 90 با تمام پستي بلندي هاش چه سال خوبي بود برام! اميدوارم سال 91 هم براي من و هم براي تمام مردم جهان سال خوبي باشه... عيدتونو پيشاپيش تبريك ميگم و بهترين آرزوها رو براتون دارم! اگه چيزي ميخواين بپرسين در مورد ترينهام بپرسين! سعي مي كنم صادق باشم!

 

 با نهایت عشق تقدیم می شود به :

                                                تمام کسانیکه تمام ثانیه های ۹۰ را برای من ساختند ...

 


 

خيرداسه 1 : اولش كه حسن هدر وبلاگ رو اين مدلي طراحي كردم بهش گفتم :«حسن! نكنه يهو يكي اسم وبلاگ رو «محراب كبود زير تسبيح آبي» بخونه ؟!» حسن گفت :«منطقاً خود خواننده بايد بدونه كه هيچوقت محراب زير تسبيح جا نميگيره و «تسبيح آبي زير محراب كبود» درسته!» بعد من قانع شدم! هرچند يه جاهائي ديدم كه بعضي دوستان اسم لينكمو اشتباه زدن تو وبلاگشون! اين اشتباه زدن اسم وبلاگ قابل تحمل بود تا امروز! تا امروز كه ديدم جناب آقاي سردبير تو پرونده ويژه وبلاگي شماره نوروزي آذرپيام اسم وبلاگم رو بصورت «محراب كبود زير تسبيح آبي» ثبت فرمودند!!!

 

خيرداسه 2 : اولين مصاحبه - گزارشي كه تو عمرم كار كردم (با 68 نفر مصاحبه كردم!) تحت عنوان :«سالي كه خورد توي ذوقمان» توي آذرپيام نوروزي چاپ شد! بعنوان اولين كارم راضي ام ازش! يادداشت پاياني كه فرينوش  برا گزارشم نوشت هم نور علي نور شد! مرسي فرينوش...

 

خيرداسه 3 : هيچوقت نتونستم و نمي تونم اين حسادت زنانه رو درك كنم! هرچند! يحتمل جوابي كه بشنوم اينكه : دخترا هم هيچوقت نتونستن و نمي تونن اين غيرت مردونه رو درك كنن! و هرچندتر! بعضي دوستان (!!!) معتقدند من آدم بي غيرتي هستم !!!

 

خيرداسه 4 : عادت به حضور تو مراسم چهارشنبه سوري ندارم اما بهترين چهارشنبه سوري تمام عمرم رو با بچه هاي رستاك كنار بچه هاي مبتلا به سرطان گذروندم ... دست همه شون درد نكنه ! الميرا! يه تشكر ويژه بايد ازت بكنم ... خيلي خسته شدي تو اين سه چهار روز ...

 

خيرداسه 5 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت :

 

(352 - سفر به كرج)  

 

(353 - گئجه اودونا گدن چوخ اولار) 

 

جمله هفته :

بچگی هایمان پر از هیجان عیدی گرفتن بود

و بزرگ شدنمان پر از امید با هم بودنمان! (من نام ندارم!/ چتر برای چه؟خیال که خیس نمی شود!) 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 23:56  توسط فانی  | 

ستارالعیوب

  

خدا يه صفتي داره كه عاشقشم!

اونم ستارالعيوب بودنشه ...

ستار بودني كه از رحيم بودنش ناشي ميشه ...

واقعا وقتي به اين بيست و پنج سال فكر مي كنم و اينكه چه كارها كه كردم و نكردم ...

اينكه كارهاي خوبم رو شده و كارهاي اشتباهم آنچنان رو نشده ...

اينكه بعضي ها فكر مي كنن من آدم خوبي هستم و آزام به هيچكس نرسيده ...

همه و همه و همه از همون ستارالعيوب بودن خدا ناشي ميشه ...

خدايا! اين حجاب رو از رو ما برندار...

حجابي كه اگه كنار زده بشه پدر و مادر آدم هم ديگه به سمتش نميان ...

 

تقديم مي شود به :

                                                      همه آنانيكه رحمانيت خدا را فراموش كرده اند ...

  


 

خيرداسه 1 : از اونجائیکه ميدونستم اون دوستي كه اسمش با ب شروع ميشه و كرجيه راي نخواهد داد؛ احساس وظيفه كردم و به جاي اون رفتم تو كرج راي دادم!!! (به من هيچ ربطي نداره كه جمعه روز كلاس گذاشتن برامون!)

 

خيرداسه 2 : برنامه ميناي ايراني واقعا برنامه افتضاحي بود... اينا نشون دادن كه اعتقاد دارن كارهاي فرهنگي- هنري با خدمت به اسلام جور درنمياد! فهميدم كه نه ميدونن كار هنري يعني چي و نه ميدونن اسلام چي ميگه! قبل اومدن امام جمعه همه صلوات ميفرستادن و مداح اومد خوند! بعد اينكه امام جمعه رفتن موزيك ورزشي آنچناني پخش شد و كف و سوت و هورا... به اين دينداري 20 بايد داد!

 

خيرداسه 3 : مصاحبه تلفني با نزديك به هفتاد نفر از بزرگهاي فرهنگ و هنر و سياست اين استان (و حتي كشور) براي اولين تجربه مصاحبه گيريم خيلي سخت و طاقت فرسا بود! سه شب تمام وقتي ميخوابيدم خواب تلفن ميديدم !!!

 

خيرداسه 4 : سيمين دانشور زني بود كه هيچ داستانش را شلخته درو نكرد!

 

خيرداسه 5 : ببخشيد پست دير شد! نميدونستم كه پنجشنبه رو كلا تبريز نخواهم بود!

 

خيرداسه 6 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت :

 

(349 - وتو شده اي براي خانه داستان!) 

 

(350 - آت یرینه اشّک باغلاما) 

 

(351 - دلم برای یک عاشقانه آرام تنگ شده است ...)

 

جمله هفته :

 

کاش می‌شد می‌رفتیم پیش خدا و لیست آن‌هایی که قرار است بمیرند را از آستین خدا یواشکی کش می‌رفتیم و اسم آن‌هایی که دوست داریم زنده باشند را با لاک غلط گیر از لیست پاکشان می‌کردیم. خدا هم آنقدری مهربان است که به رویش نمی‌آورد. این را مطمئنم! (فرزاد/لودوس) 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 12:44  توسط فانی  |