تبليغاتX
درد دلهای من و خدا


درد دلهای من و خدا

من فانی ام و تو باقی ...

زندگی زیباست ... حتی اگر زیبا نباشد.

زندگی زیباست ... حتی اگر آسان نباشد.

زندگی زیباست ... زیباست با تمام سختیهایش.

زندگی زیباست ... زیباست چون مرگ دارد.

زندگی زیباست ... زیباست چون ...

زندگی زیباست ... حتی اگر زیبا نباشد...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 22:58 توسط فانی| |

بار خدایا !

 

افسوس و غم و ناراحتی بر من چیره شده است ...

 

به جزای کدامین گناه اینگونه مرا به صلیب مجازات کشیده ای ؟

 

بار خدایا !

 

آزمون سختی است !

 

دیگر هیچ طاقت و طاقت هیچ ندارم ...

 

بار خدایا !

 

رحمی کن  بر  بنده حقیرت !

 

رحمی کن ...

 

بار خدایا ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:0 توسط فانی| |

می گویند :

  

  « بجای بد گفتن از تاریکی ، باید شمعی روشن کرد .»

 

آنها که شمعی ندارند ؛ چه کنند؟!

 

...

 

خفاش و بوف باشند ؟!

 

بوف کور ؟!

 

 ...

 

آری ؛ همان بهتر که خفاش و بوف باشند ...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 0:43 توسط فانی| |

این متن رو برای تولد 20 سالگی خودم نوشته بودم ؛ گفتم بزنم تو وبلاگ :

امشب دارم بیست ساله میشم ...

20 ! عدد جالبیه ! بچه زرنگای کلاس همیشه 20 می گرفتن ! بچه تنبلای کلاس همیشه آرزوشون بود

 فقط یه بار 20 بگیرن ! 20 یه جورایی حد اعلای همه چیزه ... همه چیز که نه ! اگه بخوای خیلی عرفانی

 نگاه کنی شاید 20 حد اعلای خواسته های دنیوی و مادی انسانهاست ...

نمی خوام در مورد 20 زیاد صحبت کنم ؛ ولی می خوام در مورد 20 سالی که زندگی کردم حرف بزنم.

20 سال ! خودش زیاده ! خیلی زیاده ! اهمیت 20 سال رو یه زندونی می تونه بفهمه که 20 سال از

زندگیش پشت میله های زندون سپری شده . 20 سال از زندگیش پشت درهای بسته تلف شده.

 ( گرچه منم 20 سال بیرون زندون ، اسیر بدوم !) 20 سال ! کم نیست ؛ گرچه گذشتشو هیچ وقت

 نفهمیدم!

بزرگ شدنمو خودم نفهمیدم ؛ اطرافیانم فهمیدن. شاید وقتی می گم بزرگ شدم بخاطر این باشه که

 اطرافیانم بهم می گن : پسر چقدر بزرگ شدی ؟!

نمی دونم چرا ! هیچ کس منو 20 ساله فرض نمی کنه ، همه پیرم می کنن ! اونقدر که ...

من آخرشم نفهمیدم چند سالمه !

20 سال زندگی کردم ! گریه کردم ! خندیدم ! زمانی اسی پا طلا بودم ، شدم رحمان ! زمانی شدم اسی

 B.B.C بعدش شدم اسی تکنو و حالا ... فانی !

20 سال برام بد نبود ؛ الهی شکر ! گرچه برام فوق العاده هم نبود. از این 20 سال 19- 18 سالشو با

 بچگی گذروندم ؛ شاید این سال آخر بود که بزرگ شدم . ( اونم من نمی گم بقیه می گن.)

20 سال برای من جمع دو عدد 19 و 1 بود. 19 سال اول برام زیاد جالب نبود. جالب نبود که نه ! ولی

 هیجان نداشت.

خیلی  خیلی عادی و تکراری. من فقط 1 سال زندگی کردم ! این یه سال برام 190 سال ارزش داره.

یه سال که ... واقعا نمی تونم بگم چقدر برام اهمیت داره ...

خدایا ! بقیه سالهای زندگیمو ، مثل این یه سالم قرار بده ! آمین !

نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 1:12 توسط فانی| |

ـ جون من بی خیال شو ، بذار درسمو بخونم، سیب لعنتی! ساعت 12 نصفه شبم گذشته! بذار بعدا میام سراغت ...

ـ ... عجب ! ول کنم نیست ! باشه بابا تسلیم ! خودتو آماده کن ... دارم میام بخورمت ...

*           *           *

ـ این چراغ لعنتی هم که سوخته ... صدبار خواستم عوضش کنم ولی نشده ؛ حالا تو این تاریکی ...

ـ بذار یخچال رو باز کنم ، ببینم می تونم یه سیب خوشگل گیر بیارم ...

ـ وای! چه بوئی ... بوی سیبائی رو می ده که وقتی می رفتم مدرسه هر روز یه دونه از تو یخچال         بر می داشتم... یادش بخیر...

*           *          *

ـ پسرم ! داری چیکار می کنی ؟!

ـ دارم کیفمو حاضر می کنم ؛ برم مدرسه ...

ـ پسرم از تو یخچال یه سیب بردار با خودت ببر ...

ـ چشم مامان ...

*           *          *

ـ بدو پسر ... تو می تونی ... خیلی دیر کردی ... الان اتوبوس میره ... بره تا نیم ساعت دیگه اتوبوس   نمی یادها ... زود باش ... اگه این بارم دیر برسم ...

*           *          *

ـ ای خاک بر سرت ! اتوبوس رفت ... حالا چه خاکی می خوای تو سرت بریزی ؟!

*           *          *

ـ حالا چرا داری گریه می کنی؟! زشته ! مردم دارن نگات می کنن...

ـ پسر جان چت شده ؟! چرا گریه می کنی ؟! مامانت دعوات کرده ؟! نمره بد آوردی ...

ـ از اتوبوس جا موندم ...

ـ به ! ما هم گفتیم چت شده ! مرد که گریه نمی کنه ... الان اتوبوس میاد ... گریه نکن...

*           *          *

ـ بدو پسر! بدو! آخه بابا چرا منو اینجا ثبت نام کردی ؟! کلی راه رو باید با اتوبوس بیام ، تازه از کجا تا کجا(!) رو هم باید بدوم ...  خسته شدم بخدا !

*           *          *

ـ خاک بر سرت پسر! تو کی می خوای آدم شی ؟! صف رفته ... حالا چطوری برم تو که آقا ناظم نفهمه ...!

*           *          *

ـ وااای ! خونه خراب شدم ! ناظم منو دید ... خط کششو نگا ...

ـ آقا نزن ! آقا نزن ! ... به خدا تقصیر ما نبود ... آقا نزن ...

*           *          *

خدایا شکرت ! الان که ده ، یازده سالی از اون روزا گذشته ، نه دیگه اونقدر اتوبوس کم داریم که از اتوبوس جا بمونم و نیم ساعت منتظر اومدن سرویس بعد بمونم... نه دیگه وسط خیابون گریه می کنم... نه به دانشگاه دیر می رسم ... نه تو دانشگاه ناظم داریم که با خط کش از خجالت جفت دستام دربیاد ...

خداجون واقعا شکرت ...

ولی حیف ... حیف که نمیشه برای دانشگاه سیب تو کیفم ببرم ! می خندن بهم ... حیف ...

*           *          *

ـ تو داری چیکار می کنی ؟! ساعت یک نصفه شبه ... در یخچالو چرا باز گذاشتی ؟!  تازه برفکاشو تمیز کرده بودم ... من چیکار کنم از دستت پسر ... در یخچالو ببند ...

ـ چشم مامان ...

نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 15:51 توسط فانی| |


Design By : Night Skin