تبليغاتX
درد دلهای من و خدا


درد دلهای من و خدا

من فانی ام و تو باقی ...

مي گويند :  حس  عجيبي است زندگي با عشق ...

 

اما نمي دانند : عجيبتر است حس زندگي بدون عشق ...

 

زندگي با عشق يا بي عشق ادامه دارد .

 

مهم اين است که زندگيمان را چگونه ادامه خواهيم داد ...

 

با عشق الهي و زميني يا بدون عشق و ...

 

خدايا ما را بي عشق خود و مردمانت مگذار !

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 23:4 توسط فانی| |

تموم شد ...

 

يک ماه عبادت تموم شد...

 

يک ماه دعا و نماز و قرآن تموم شد ...

 

ماه شبهاي قدر تموم شد ...

 

خدايا از اين يه ماه چه چيزي نصيبم شد ؟

 

اين رمضان نسبت به رمضانهاي سالهاي قبل خيلي بهتر بود ...

 

امسال از رمضان استفاده بهتري کردم .

 

خدايا شکرت !

 

اين لياقت رو به من اعطا کن تا سال بعد بيشتر و بهتر بتونم از ماهت استفاده کنم ...

 

لياقتشو بده سال بعد بيشتر بتونم بشناسمت ...

 

آمين !

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 23:54 توسط فانی| |

 

گاهی وقتا واقعا نمی دونم از خدا چی می خوام !

 

یعنی حتی اگه هم بدونم چی می خوام ؛ بازهم از خدا چیزی نمی خوام !

 

اعتقاد دارم خدا بهتر از من می دونه صلاح من چیه !

 

برای همین ترجیح می دم تو دعاهام  فقط از خدا بخوام چیزی رو که صلاحمه برابرم قرار بده.

 

نظر تو چیه ؟ منتظرم !

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 23:18 توسط فانی| |

« انا انزلناه فی لیله القدر »

 

و چه زیباست شب قدر ...

 

و چه زیباست دعای شب قدر ...

 

هق هق جوانان و پیران ...

 

هق هق پسران و دختران ...

 

هق هق گنه کاران و ...

 

شب قدر ...

 

تنها شبی که توانستم سیر گریه کنم ...

 

شب قدر ...

 

شب ترس از عظمت ...

 

شب ترس از گناه ...

 

شب قدر ...

 

شب نزدیکی به خالق ...

 

شب نزدیکی به اصل آنچه هستیم ...

 

شب عجیبی است شب قدر ...

 

شب نزول قرآن .

 

شب خدا ...

 

« لیله الله »

التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 22:38 توسط فانی| |

فنجان خاطراتم پرپر شد...

 

به همین راحتی ... شکست ...

 

فنجونی که از بچگی توش چای خوردم و خوردیم ؛ شکست ...

 

فنجونی که مال من نبود ؛ مال همه خانوادمون بود؛ شکست ...

 

فنجونی که ... فنجونی که یار شبهای تنهائیم بود ؛ شکست...

 

فنجون شبهای امتحانم شکست...

 

فنجونی که هرموقع چایشو می خوردم یه آرزو می کردم؛ شکست...

 

فنجون تیکه تیکه شد ؛ هزار تیکه شد! به اندازه تمام آرزوهام شکست...

 

هر تیکه فنجون منو به یاد یه آرزوی نرسیدم انداخت! کاش کمتر آرزو  می کردم ...

 

فنجان خاطراتم پرپر شد ...

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 23:22 توسط فانی| |


Design By : Night Skin