تبليغاتX
درد دلهای من و خدا


درد دلهای من و خدا

من فانی ام و تو باقی ...

گفتم : دوست دارم .

خندید ....

گفتم : خیلی خوشحالم که باهاتم .

لبخند زد ...

گفتم : حیف ! حیف که یه مدت دیگه از هم جدا می شیم!

ناراحت شد ...

دوباره گفتم : دوست دارم .

گریه کرد ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 0:10 توسط فانی| |

بار خدايا

 

زندگي چيست ؟

 

معامله چه با چيست ؟

 

ما سوداگرانيم يا متضررانيم ؟

 

خدايا چه را با چه معامله کرده ايم !

 

در اين سوداي زندگي تنها چيزي که برايم باقي مانده اميد به توست !

 

گويند اميد را از هيچ کس نگيريد؛ شايد آخرين چيزي است که برايش باقي مانده است ...

 

بارالهي !

 

اميدت را از ما مگير!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 0:17 توسط فانی| |

بالاخره پدر بزرگ خوابید.

نه زیر یک خروار و ده خروار و صد خروار خاک !

پدر بزرگ خیلی راحت خوابید.

نه روی بالش و تشکی از پر قو !

پدر بزرگ خوابید همانطور که پدر بزرگانش خوابیدند.

آروم و بی صدا رفت زیر خاک !

ولی این ور خاک غوغائی بود!

دیدم ... آره ! دیدم چیزی که از زندگی آخرش نصیبش شد دو تیکه پارچه و چند خروار خاک نبود...

دعای خیر کلی مومن پشت سرش بود !

به یکی گفتم : مهم این نیست که می میریم ! مهم اینکه چطور می میریم !

مردن یکیه و چطور مردن هزار جور !

پس سعی کنیم که بد نمیریم !

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 23:31 توسط فانی| |

مشکل از تو نيست


مشکل از صورت مساله است


 مشکل اينکه چيزي برات مساله شده که تو تاحالا فکر مي کردي يه نوشته معموليه


 نمي دونستي که اين نوشته خودش يه متن سئواليه


مشکل از تو نيست

نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 2:1 توسط فانی| |


Design By : Night Skin