درد دلهای من و خدا
من فانی ام و تو باقی ...
تموم شد .... فيلم تموم شد .... نشستي يک ساعت و نيم ، نود دقيقه ، پنج هزار و چهار صد ثانيه با خيال راحت فيلم ديدي و حالا پا مي شي ميري بيرون دنبال کار خودت ... به اندازه کافي يا خنديدي يا گريه کردي يا به فکر فرو رفتي ... ولي بعد فيلم چي ؟! همه چيزو فراموش مي کني ... نهايتش شايد به ياد فيلم بيفتي و يه پوزخندي بزني يا به ياد سقوط قهرمان فيلم بيفتي و ناراحت بشي ديگه نهايتش اينه بحالش گريه کني ... همين ! فيلم زندگيمونم اينطوريه ! فقط بجاي چند دقيقه چند ساله ! فيلميه که هم توش گريه مي کني هم مي خندي ! هم فکر مي کني هم ... هرکي هم از فيلم زندگيت خبر دار بشه ؛ آخرش يا گريه مي کنه يا مي گه : خدا رحمتش کنه ! همين ... حکايت عجيبي است زندگي .... دلتنگ شدن براي آنکه مي بينيم ! رها شدن از کسي که نمي بينيم ! اين رسم زندگي و آدميان است ... فراموشي ! خدايا سپاس تو را ... سپاس تو را که نسيان را آفريدي ! آفريدي تا خود باخته نشويم براي آنکه داشتيم و نداريم ... دلتنگ آن نشويم که نمي بينيم ... خدايا ! تو هيچکس نيستي ! تو را نمي بينم و بيشتر دلتنگ مي شوم ... تو را می بينم و بيشتر رها می شوم ... رها می شوم از من ، از خود من ، از شيطان من ! اين است خداي من ! بارالهي ! به او بگو : ديدمت ... اما بيشتر دلتنگت شدم ! خداوندا ! مرا آفريدي تا زندگي را دريابم ... زندگي را آفريدي تا جهان را دريابم ... جهان را آفريدي تا زيبائي را دريابم ... زيبائي را آفريدي تا عشق را دريابم ... عشق را آفريدي تا تو را دريابم .... بار الها ! مرا آفريدي تا تو را دريابم ... الله اکبر ... و چه زيباست آغازين لحظه سخن گفتن با تو ... بسم الله ... و تنها توئي ؛ تنها کسي که با نام تو ، با تو سخن مي گويم . الحمد الله ... سپاس و ستايش تو را ، تو را که مرا بار آن داده اي ، با تو سخن گويم ... سبحان الله ... سبحان الله عظمتت را ، شکوهت را ، هر آنچه آفريده اي و مرا ... ربنا ... ببخش برمن آنچه را که بايد داشته باشم و ندارم ... و ببخش بر من آنچه را که نبايد داشته باشم و دارم ... السلام و عليکم ... هر آغازي را پاياني است ، جز ياد تو ، ياد تو در قلب ماست و نام تو بر زبان ما ... بر صحبتهايم پاياني قرار داده اي ولي مي دانم عظمتت را نمي توان شکر گفت ... و شکر تو را که فرصت گفتار را بر من داده اي ...
| Design By : Night Skin |


