درد دلهای من و خدا
من فانی ام و تو باقی ...
نمي دونم بايد گريه کنم يا بايد بخندم ؟! نمي دونم بايد گريه کنم که دارم از خواهرم ، از کسي که بيست و چند سال باهاش بودم جدا مي شم يا بايد بخندم که بالاخره اونم رفت خونه بخت ؟! نمي دونم بايد گريه کنم که قراره جاي خاليشو تو خونه احساس کنم يا بايد بخندم که قراره تو يه خونه ديگه يه جاي خالي رو پر کنه ؟! نمي دونم بايد گريه کنم که چند روز مونده به عروسيش آبله مرغان گرفته يا بايد بخندم چون قراره براش عروسي خاطره انگيزي باشه ؟! حس غريبيه ... خدايا ! خودت مواظبش باش ! و مصممتر شدم براي رسيدن به آنچه هدفم مي نامم ... و سختگير تر شدم بر خود ، براي داشتن آنچه مي خواهم ... و اينک تو ... و اينک تو مرا ... مرا به تغيير مي نامي ... و مرا آنگونه که بودم مي خواهي ... خداي من ! چه کنم ؟! تلاش کنم براي آنچه مي خواهم يا تلاش کنم براي آنچه دارم ؟! و تو را به خدا مي سپارم ... و عشقت را در ، سويداي قلبم ، پنهان خواهم ساخت ... و خود را ... و خود را ، براي آنچه کردم ، تا نترسم از نابودي عشق ؛ مجازات نخواهم کرد ! چون آن کردم که عشق را لايق بود ! عشق را ! تو را بدرود گفتم ، چو مي دانستم که گر بمانم ؛ روزي عشق ، مرا بدرود خواهد گفت ! جاويد بادي عشق ! که مرا به خداي عاشقان سپردي ! اين متن رو دقيقا يکسال پيش نوشتم ! وقتي که به اصطلاح خودمون داشتم change مي شدم ! سلام . نمي دونم كي هستي و كدوم آدمي هستي كه دوسش دارم و دوسم داره و حتي نمي دونم كي داري اينو مي خوني؛ ولي از يه چيز مطمئنم ؛ وقتي داري اينو مي خوني كه برات يه سئوال بزرگ ( شايدم نه زياد بزرگ ) پيش اومده : چي شد احسان اينطوري شد ؟ اگه مي خواي بفهمي كه چي شد احسان اينطوري شد ؛ بقيشو بخون : من براي اينكه تغيير كنم ( حالا نمي دونم تغييرم مثبت بوده يا منفي ) فقط يه كار كردم : نوشتم از سر خط ... آره ؛ نوشتم از سر خط كه چي بودم ؛ چي هستم ؛ چي مي خواستم باشم. نوشتم از سرخط كه براي بقيه چي بودم ؛ چي هستم؛ چي مي خواستن و مي خواستم باشم . نوشتم از سرخط كه بقيه برام چي بودن ؛ چي هستن ؛ چي مي خواستم و مي خواستن باشن . نوشتم از سر خط كه خدا برام چي بود ؛ چي هست و چي مي خواستم باشه . نوشتم از سر خط ... نوشتم از سر خط فلسفه زندگيمو ؛ نوشتم از سرخط هدف زندگيمو ؛ نوشتم چرا مي خوام زندگي كنم ... نوشتم چرا مي خوام جووني كنم ؛ چرا پير بشم و ... همه اينارو دوباره براي خودم نوشتم. يه جمله قشنگي هست كه ميگه : « همه چيز را مي شود از سرنوشت ؛ جز سرنوشت . » اما من ديگه نمي خوام اين جمله برام قشنگ باشه . مي خوام اسير آينده نباشم؛ شايد بخوام آينده رو اسير خودم بكنم . نمي دونم ! وقتي همه چيز رو از سر خط نوشتم ، ديگه مثل گذشته ننوشتم . يكبار تمام چيزهايي رو كه قبلا نوشته بودم ؛ اصلاح كردم ؛ به خودم نمره دادم. بدجوري رفوزه شدم . نوشتم از سر خط ؛ اما ... اين بار تمام غلطهائي رو كه ياد گرفته بودم اصلاح كردم . نوشتم از سر خط كه چي بودم و چي هستم و چي مي خواستم و چي مي خوام باشم . نوشتم از سر خط كه براي بقيه چي بودم و چي هستم و چي مي خواستن و مي خواستم باشم و چي مي خوان و مي خوام باشم . نوشتم از سر خط كه بقيه برام چي بودن و چي هستن و چي مي خواستم و مي خواستن باشن و چي مي خوام و مي خوان باشن . نوشتم از سر خط ... نوشتم از خدا ... نوشتم ... نوشتم هميشه برام خدا بوده و هست و خواهد بود ... نوشتم از سر خط فلسفه زندگيمو ، نوشتم از سر خط هدف زندگي مو . نوشتم چرا مي خوام زندگي كنم ؛ چرا ديگه نمي خوام جووني كنم ، چرا مي خوام براي خودم آقائي كنم و ... ديگه نمي خوام فقط به درد چند نفر بخورم كه فقط بعضي هاشون رو واقعا دوس دارم و دوسم دارن . مي دونم براي بقيه فرقي نمي كنه من باشم يا نباشم . مي خوام به درد خيلي ها بخورم ... اگه الان فكرمي كني من دارم شعار مي دم ؛ مطمئن باش كه من هيچ وقت شعار نمي دم ؛ ولي مطمئن باش روزي اين احساني كه اينقدر تو رو دوست داره شده ... ؟ شده يه آقا ، يه بزرگ،يه كسي كه خيلي ها دوسش دارن و خيلي ها ازش متنفرن ... عزيز دلم كه داري اين متنو مي خوني ! احسان خودش تغيير نكرده ، فقط اهدافش كلي تغيير كرده و براي رسيدن به اين اهدافش مصممتر شده ... احسانت روششو عوض كرده ... از كجا معلوم شايد ديدي خدا صلاح نديد احسان آدم بزرگي بشه و خواست احسان همون بنده كوچولوش بمونه ... كاري كرد كه مجبور شم دوباره اهدافمو تغيير بدم ... دوباره مجبور بشم يكي ديگه شم ... مجبور شم خودكشي كنم ... ! مجبور شم متولد شم ... ولي نه ! نه ديگه خدا ! اينو نداشتيم ! اينكار رو نكن ! خيلي سخته ... ! من در غم مني كه از دست دادم سياه پوش شدم ... من در غم مني كه از دست رفت غصه دار شدم ... غم از دست دادن من برام اونقدر تلخ بود كه تولد يك من ديگه هم نتونست اونو شيرين كنه ... ! خدايا ! كاري كن كه من جديد برام شيرين باشه ... ! خدايا ! كاري كن كه من جديد زياد اشتباه نكنه ... ! خدايا ! كاري كن كه من جديد از من قبلي بهتر باشه ... مي دونم من جديد مثل املاي نانوشته است. خدايا ! اون توان رو به من جديد بده كه توي املائي كه داره مي نويسه غلطهاش خيلي كم باشه ... ! در نهايت : خدايا چنان كن سر انجام تو خشنود باشي و من رستگار حالا فهميدي چي شد احسان اينطور شد ؟ 7/1/1386 مقابل موجودی از تراب سجده كنم ... ای انسان ! خداوندی تو را آفرید كه بهشت برین را آفرید ! ای انسان ! خداوندی تو را آفرید كه هفت آسمان را آفرید ! ای انسان ! خداوندی تو را آفرید كه زمین را آفرید ! ای انسان ! خداوندی تو را آفرید كه ... ای انسان ! خداوند تو را آفرید ... تو را آفرید تا اشرف مخلوقاتش باشی ! تو را آفرید تا در زمین جانشینش باشی ! تو را آفرید تا ... ! ای انسان ! خداوند تو را آفرید ... تو را آفرید و شیطان مطرود شد ... ای انسان ! خداوند آفرید انسان را و شیطان را ... انسان آفریده شد و شیطان رجیم ... شیطان گفت: خدایا ! به من توان ده تا منحرف كنم بنده ات را از راه تو! خداوند سیم و زر و زور داد؛ شیطان گفت : بیشتر! خداوند شراب و منكرات ارزانی داشت ؛ شیطان گفت بیشتر ... خداوند زیبایی زنان راآفرید! شیطان گفت : ... ای انسان ! خداوند انسان آفرید ... ای انسان ! خداوند به شیطان اسباب فریب انسان را داد ... ای انسان ! خداوند به انسان چیزی داد بیشتر از آن ... خداوند رحمان چیزی به انسان داد كه تنها انسان ارزش داشتن آنرا دارد! خداوند درگاه خویش را اعطا فرمود ... ای انسان ! خداوند روح خود در گل خشكیده دمید ... ای انسان ! روح خداوند در وجود توست ... ارزشش را بدان ... ای انسان ! روح خداوند قدوس است ... آلوده اش مكن! ای انسان ... ای انسان ! خداوند تنهایی را تنها برای خود برگزید! نه برای شیطان ، نه برای جن و نه برای انسان ... خداوند تنهاست... اما تنهایی تنها برای اوست... ای انسان ! خود را تنها فرض مكن ... اگر خود را تنها فرض كنی ... شركی مرتكب شده ای بس عظیم ! ای انسان ... ای انسان اگر می دانستی خدایی كه تو را آفرید با چه شوقی به تو جان داد ... ای انسان ... قدر خود را بدان ...
| Design By : Night Skin |


