تبليغاتX
درد دلهای من و خدا


درد دلهای من و خدا

من فانی ام و تو باقی ...

 

 

براي تو مي نويسم ...

 

براي توئي که نمي دانم چه بناممت ...

 

براي تو مي نويسم ...

 

براي توئي که نمي دانم چه بناممي ...

 

براي تو مي نويسم ...

 

براي تمام آرزوهايم ...

 

براي تمام دلتنگي هايم ...

 

براي تمام دغدغه هايم ...

 

براي تو مي نويسم ...

 

براي تمام گلهاي مريمم ...

 

براي تمام افکار تنهائيم ...

 

براي تو مي نويسم ...

 

 

برای تو مي نويسم تا بدانی افکارم  با  تو مي نويسد ...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 20:58 توسط فانی| |

 

و چه نا آرام است ؛ اندیشه ها ، این روزها ...

 

برخی ، اندیشه نان ...

 

برخی ، اندیشه جان ...

 

برخی ، اندیشه روح ...

 

برخی ، اندیشه نوح ...

 

...

 

برخی در فکر آرام کردن اندیشه هایشان ، اندیشه های دیگران را نا آرامتر می کنند...

 

و برخی در فکر آرام کردن اندیشه هایشان ، اندیشه های دیگران را آرامتر می کنند ...

 

چه کمند کسانیکه در فکر آرام کردن اندیشه های دیگران ، اندیشه های خود را نا آرامتر می کنند ...

 

و چه بسیارند کسانیکه هم اندیشه خود را نا آرامتر می کنند و هم اندیشه های دیگران را ... 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 20:27 توسط فانی| |

 

اینجا ... همین جاست ! چند قدم پائین تر ...

 

مرد گریه می کرد ...

 

هرچه بیشتر گریه می کرد ، بیشتر مرد می شد ...

 

خدای را با تمام وجود فریاد می زد ...

 

از تمام گناهانش خجالت زده بود ...

 

خاضعانه مقابل خدا ایستاده بود ...

 

مرد خود را سانسور می کرد ...

 

                 ***

 

اینجا ... همین جاست ! چند قدم آن ور تر ...

 

مرد گریه می کرد ...

 

از بندگان خدا گلایه داشت ...

 

به خدا گلایه می کرد ...

 

گریان بود و گلایه مند ...

 

مرد دیگران را سانسور می کرد ...

 

                 ***

 

اینجا ... همین جاست ! چند قدم بالاتر ...

 

مرد گریه می کرد ...

 

به زمین و زمان فحش می داد ...

 

از خود خدا هم شاکی بود ...

 

او خدا را هم سانسور می کرد !

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 20:28 توسط فانی| |

 

بعضی وقتا زندگی همونقدر مسخره است که خوردن چائی داغ تو جکوزی مسخره است ...

 

بعضی وقتا زندگی همونقدر جذابه که صبح جمعه نگاه کردن به خوشرنگی چائی جذابه ...

 

بعضی وقتا زندگی همونقدر آرامش بخشه که خوردن چائی زیر برف زمستونی آرامش بخشه ...

 

بعضی وقتا زندگی همونقدر قشنگه که خوردن چائی با خانواده قشنگه ...

 

بعضی وقتا ...

 

بعضی وقتا  زندگی هم مثل چائی می مونه ...

 

بعضی وقتا زندگی مثل یه چائی خوشمزه و خوشرنگ که با تمام وسواس دمش کردی ؛

 

تا به بهترینات تقدیم کنی ...

 

بعضی وقتا زندگی همون چای تازه جوش کهنه دم ... چائی که حواست نبود و اینطوری

 

 از آب در اومد ...

 

چائی رو دادن بهت تا خودت دم کنی ؛

 

پس سعی کن چائی رو به بهترین شکل دم کنی ....

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 21:15 توسط فانی| |

 

 

و خداي را همانگونه که هست دوست بدار...

 

و عشق را آنگونه که هست بپذير...

 

و انسان را آنگونه که هست عزيز دار ...

 

 

و خداي را ندا ده ، آنگونه که مي خواهي ...

 

و عشق را ساز زن ، نه آنگونه که مي خواهي ...

 

و انسان را آواز ده ، آنگونه که مي خواهد ...

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 23:8 توسط فانی| |


Design By : Night Skin