تبليغاتX
درد دلهای من و خدا


درد دلهای من و خدا

من فانی ام و تو باقی ...

 

    و در جستجوی من مباش ...

 

    که مرا  در انتهای جاده بی سرانجامی ...

 

   هم آنجا که مرگ را در آغوش گرفته ام خواهی یافت ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 19:27 توسط فانی| |

 

و چه لذتي دارد آن هنگام که راه را رو به پايان ببيني ...

 

اين جاده هم به پايان مي رسد...

 

ولي بعد از اينهم ؛ جائي براي زندگي هست ...

 

جائي براي زندگي ، حتي بعد از مرگ ...

 

مرگ که پايان تمام پايان هاست ...

 

من اکنون خود را درپايان مي بينم ...

 

پايان راهي و آغاز راهي ديگر ...

 

اينجا به فنا نزديکم و آنجا به بقا...

 

من فانيم ...

 

نيامده ام که بمانم ! آمده ام که بروم ...

 

همانگونه که هزاران آمده اند و هزاران خواهند رفت ...

 

بچش ! طعم تلخ پايان را با شيريني طعم آغاز بچش !

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 18:15 توسط فانی| |

 

زندگي ... ! شکل تازه اي گرفت ...

 

تولد ... ! مانده ام زحمت است يا رحمت ...

 

من ... ! نمي شناسمش ... غريبه غريبم ...

 

فاني ... ! آشناست برايم ... شايد خودم باشم ...

 

تو ... ! ...

 

خدا ... ! شايد... تازه پيدا کردمش ...

 

عشق ... ! گفت مزخرف است ... بي خيال !

 

مرگ ... ! معناي ديگري يافت ...

 

 

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:35 توسط فانی| |

شاید برای اولین بار این متنم مخاطب نداره و از اونجائی که طولانی انتظار ندارم بشینین تا ته بخونینش ولی اگه این کار رو بکنین و بخونینش واقعا خوشحال میشم ... یه درددل ساده است ؛خیلی خواستم این حرفا رو نزنم ، خیلی خواستم همشو هضم کنم و بروز ندم ؛ اولها وقتی دیدم نمی تونم هضمشون کنم گفتم بی خیال زمان امتحاناست بعد از امتحانات درست  می شه ؛ ولی نشد :

خیلی حس بدی به آدم دست می ده وقتی که نتونه از گناهها و تقصیرات کسائی بگذره که    بی نهایت بهشون علاقه داره ... من الان یه همچین حسی دارم !

اونائیکه منو می شناسن می دونن آدمی نیستم که کینه ای باشم ولی از دست چهارنفر اونقدر شاکی هستم و اونقدردلم شکسته که هرجوری می خوام حلالشون کنم ، نمی تونم ! این چهار نفر بلائی آوردن به سرم که اصلا نمی تونم ازشون بگذرم !

می خوام ازشون اسم ببرم!می دونم شاید اینورا نیان ولی می گم تا اگه خودشونم دیدن تو قیامت  یقمو  نچسبن که پشت سرمون غیبت کردی !

دکتر آقاپور ، آقای قانعی و دو تا از عزیزترین دوستام : فرناز و مها !

این چهار نفر خیلی راحتتر از خودن یه لیوان آب ، شخصیتمو به حراج گذاشتن ، به حراج  که نگذاشتن ، مصادره کردن ! واقعا مصادره کردن !

یه نمایشگاهی در سطح استان توی دانشگاهمون برگزار شد و متاسفانه من هم  بعنوان مسئول غرفه ها  یکی از کادر اجرائیش بودم ...  نمایشگاهی که از همون اول قرار شده بود ، غرفه واحد ما ( شهرمون)  به تشکلهای دانشجوئی تقسیم نشه و تمام تشکلها باهم دیگه باشن ...     تا اینجاش موردی نداره ...

موردش از اینجاست که مدیریت محترم نمایشگاه (فرناز) با اینکه تمام مسئولیت رو سپرده بودن به  دست  من ، ولی کاملا بی خبر از من شروع کرده بود به تقسیم بندی غرفه ها ،     به بعضی ها قولهائی داده بود که نباید می داد و ... ! منم با توجه به منطقی که داشتم ( منطقی که این چهارنفر هم اونو قبول می کردن !) شروع کردم به تقسیم بندی غرفه ها ...

اینجا بود که کم کم اختلافات با سر دسته های یکی از تشکلهای دانشجوئی آغاز شد ... یه حرف غیر منطقی می زدند و جواب منطقی می شنیدن و منو متهم می کردن به ضعف مدیریت ( بچه ای این حرف رو می زد که تا  دیروز ... حالا! ) من هم که روی منطقم ایستادم کنار نمی کشیدم !

بحث رسید به اینجا که اونا تهدید کردند به کناره گیری از نمایشگاه ! و از اونجائیکه من برای بقیه غرفه ها  جا کم داشتم شدیدا از این مساله استقبال کردم ...

رفتیم پیش آقای قانعی و دکتر آقاپور و ایشون هم شدیدا از منطق من دفاع کردند !

وقتی مسئولان اون تشکل ( که حتی از بردن اسمشونم متنفرم !) رفتن پیش آقای قانعی و بحثشون بالا گرفت ، آقای قانعی به من گفتند : غرفه هاشونو حذف کن ! منم که دنباله جای خالی می گشتم و از طرفی چند تا شهرستانم وسائلشون رو هوا مونده بود به اونا گفتم وسایلشونو خالی کنن ؛ جا باز شده ...

اما داستان مفت فروخته شدن شخصیت من از اینجا شروع میشه :

متاسفانه فرناز و مها به محض اطلاع از این ماجرا مستقیم رفتن پیش دکتر آقاپور و بهش گفتند که اگه غرفه های فلان حذف بشه برای واحد ما خیلی بد میشه و هزار تا چرت و پرت دیگه ... ( خیلی جالبه ،  کسائی شخصیت  منو آماده مصادره اعلام کردند که تا چند ساعت قبلش فقط قربون صدقم می رفتن ! البته  بازم قربون صدقه ام می رن ولی معنای قربون صدقه رفتنشونم فهمیدم : خیلی دوست داریم ! البته فقط  تا وقتی که لازمت داریم !)

و آقای دکتر هم که خودش جزئی از همون تشکل هستن ( البته در فضائی گسترده تر !) دستور فرمودند که این تشکل هرچی می خواد بهشون بدین ( خواسته غیر منطقیشون رو برآورده کنین !) این یعنی اینکه حکم مصادره شدن شخصیت من امضا شد ! و بخاطر اینکه دل من رو بدست بیاره یه سری حرفای جالبی می زد : آقای ... شما کوتاه بیاین ! در اصل شما پیروزین و ... ( این حرفا رو قبلا شنیده بودم ولی تو اون زمان  معناشو دقیق فهمیدم !)

اما سومین و آخرین مرحله مصادره شدن شخصیتم در مرحله ای بود که آقای قانعی ( در کمتر از ده  دقیقه  بعد از دستور اولیشون !) بهم دستور فرمودند که کل غرفه های تشکل مورد نظر همونطوری که می خوان باید برگرده ! و من هم اگه یه عذرخواهی ازشون بکنم بد نیست ! ( تنها کسی بود که نخواست خرم کنه ! حرفشو رک گفت ! خیلی خوشم اومد !)

شخصیت من عملا مصادره شدم ! چون غرفه ها برگشتن و غرفه خالی نبود ، با اجبار همون دوستای عزیز غرفه تشکل ما حذف شد ... خودتون می تونین بقیشو حدس بزنین  :

اون شب من از شدت عصبانیت از حال رفتم !  آرش ( یکی از دوستام ) منو در بدترین شرایط روحی برد خونه ! منی که کلا گریه نمی کنم ... ( وقتی به عمق اشکهای باران می نگرم ، دلم آرام می گیرد ، چون باورم می شود که هنوزهم باران بیشتر از من اشک می ریزد ...)

و از اون به بعد به صفتهای جالب متهم شدم : مها جان عزیز که با لحن خاصی ( من احساس کردم که داره منت می ذاره ) فرمودند : قضیه رو هم که من و فرناز فیصله دادیم ! ( البته من خیلی بد جوابشو دادم ... واقعا شرمنده ! گرچه تا حالا هیچکدوم از اونا کوچکترین عذر خواهی ازم نکردن ؛ ولی من بخاطر رفتارم از مها عذر خواهی کردم !) یکی دیگه از دوستای کادر اجرائی عزیزمون منو متهم کردن به داشتن ادعای بیش از حد ! دوستای اون تشکل عزیز که هر موقع منو می دیدن یه نیشخندی می زدند و اسم تشکلشونم نوشتن زدن جلوی غرفه شون ( اولش گفتم قرار نبود غرفه های مرکزمون مجزا بشن !) اعضای تشکل خودمونم که الهی من قربونشون برم منو متهم کردن به ... ( خدائیش به اینا حق می دم ! )

اما دکتر آقاپور دوتا حرف پیش من زد که واقعا باعث شد بخاطر این دوتا حرفش از گناهش نگذرم : یکی اینکه رفت پیش مسئولای اون تشکل و فرمودند : ممنون که عرصه رو خالی نکردین ! ( آقای دکتر ببخشید ! اینا که هرچی خواستن دو دستی تقدیم فرمودین ! احیانا خر که نیستن بخوان عرصه رو خالی بفرمایند !)

و دوم اینکه وقتی من بهشون گفتم : آقای دکتر قرار نبود غرفه ها رو از هم جدا کنیم ولی اینا جدا کردنش ، گفت : آقای ... ایرادی نداره !

( این خلاصه چیزی بود که بر من گذشت !)

هرموقع به یاد این نمایشگاه میفتم ، اعصابم بهم می ریزه ! چون باعث شد اتفاقاتی بیفته که  دو تا از عزیزترین دوستانم برام تموم بشن ... تموم که نه ... اتفاقاتی که باعث شد هیچ وقت حلالشون نکنم ...

گفتم دیگه با اون اکیپ اجرائی هیچ کار مشترکی انجام نمی دم ، چون نمی خوام نسبت به  بقیه دوستام هم دچار این حس بشم ... الانم اینو دارم اینجا می گم تا فردا نگن فلانی صاحب منصب شد و ما رو از یاد برد ...

من فانیم ... حتی اگر محمد اصفهانی برای من مرو ای دوستش را بخواند! ( که مطمئنا برای من  نمی خواند !) می روم ... قبل از اینکه مرا ...

 

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 3:1 توسط فانی| |


Design By : Night Skin