تبليغاتX
درد دلهای من و خدا


درد دلهای من و خدا

من فانی ام و تو باقی ...

 

اگه تو زندگيت هيچي بجز مشكلاتت فوق العاده نباشه ...

 

اگه خودت فوق العاده نباشي ...

 

اگه خانواده ات فوق العاده نباشن ...

 

اگه امكاناتت فوق العاده نباشه ...

 

اگه دوستات فوق العاده نباشن ...

 

اگه دانشگاهت فوق العاده نباشه ...

 

اگه جامعه ات فوق العاده نباشه ...

 

اگه رئيس جمهورت فوق العاده نباشه ...

 

خلاصه  ...

 

اگه تو زندگيت هيچي فوق العاده نباشه ...

 

بجز مشكلاتت ...

 

بخاطر همون مشكلات بايد فوق العاده باشي ...

 

زندگي ماله توئه ...

 

فوق العاده باش !!!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 19:34 توسط فانی| |

 

آخ كه فريد جان ! نمي داني دلم چقدر برايت تنگ شده است ...

آخ كه فريد جان ! چقدر شيفته ات بودم در دوران كودكيم ...

آخ كه فريد جان ...

يازده سال شد كه از تو بي خبر بودم ...

صميمي ترين دوست يكي از سالهاي زندگانيم ... نمي داني چندبار به ياد تو افتاده ام و در حسرت نديدنت سوخته ام ...

آن زمان نمي دانستم دوست داشتن يك انسان يعني چه !!! فقط فكر ميكردم چيزه بدي است و هر موقع يكي به ديگري گفت : دوستت دارم ! بايد خجالت بكشد ... بايد دهانش را آب بكشد ... بايد برود به جهنم تا دهانش را با فلفل بسوزانند ؛ شايد آدم شود ...

آن روزها چه مي دانستم مي شود انسان را هم دوست داشت ؟! فكر مي كردم فقط بايد خوردنيها را دوست داشت و وقتي كسي آنها را به تو داد بابتشان از او تشكر كني ...

آخ كه فريد جان ! چقدر احمق بودم و شايد هنوز هم !

آخ كه فريد جان ! چقدر دلم مي خواهد به اندازه تمام روزهائي كه به تو نگفته ام دوستت دارم ؛ بگويم دوستت دارم ...

آخ كه فريد جان ...

چقدر دنيا كوچك است ... اين را برادرت به من گفت... برادري كه بعد از نه سال بي خبري از تو ، با او دوست شدم ... نه به صميميت دوستيه تو ... ولي يك دوستي تمام عيار ...   آينه بودم و هستم برايش و بود و هست برايم ... چه خوب و زياد بهم نشان مي دهيم معايب و محاسنمان را... با برادرت دو سال تمام دوست بودم ونمي دانستم  او « هم شكم » تو بوده ... تازه فهميدم كه نويد برادر فريد است ...  چقدر دنيا كوچك است ...

آخ كه فريد جان ! چه ذوقي كردم وقتي نويد گفت مي خواهد تو را بياورد تا ببينمت ...

آخ كه فريد جان ! چقدردوست دارم به اندازه تمام روزهائي كه نديدمت؛ نگاهت كنم ...

آخ كه فريد جان ...

 آخ كه چقدر مي ترسم از ديدنت ... مي ترسم ! مي ترسم نكند آن فريدي كه من

مي شناختمش نباشي ...

مي دانم ديگر آن نيستي ... چون من هم ديگر آني نيستم كه تو ديده اي ...

ولي مي ترسم روزگار هم تو را مثل خيلي هاي ديگر بار آورده باشد ...

مي ترسم از ديدنت پشيمان شوم ... تو را ببينم و كوري چشمانم آرزو كنم ...

آخ كه فريد جان ! چقدر مي ترسم ... مي ترسم از اينكه تو هم شوي مثل مارهاي خوش خط و خالي كه عمري ما را فريفتند ...

مارهاي خوش خط و خالي كه براي رسيدن به هدف نام ، هر آنچه  داشتند و نداشتند؛ فروختند از انسانيت ...

چه آنانكه با پنبه شيطان سنگسار كردند و چه آنانكه خود را روشنفكر ناميدند ...

آنانكه از زمين و زمان شاكي بودند و آنرا را خوب مي دانستند اگر مال آنها بود ...

آنانكه دموكراسي تبليغ كردند و چون به قدرت رسيدند ؛ سفيد كردند روي استكبار را هم ...

دوستانم را مي گويم ... دوستانم را؟! باز هم مي توانم آنها را دوست بنامم ؟!

آخ كه فريد جان ! چقدر دلم پر است از زمين و زمان ...

آخ كه فريد جان ! حسرت لحظه اي كودكي مانده بر دلم ...

آخ كه فريد جان ...


 

پ.ن : نمی دانم چه حکمتی دارد که در این حال و روز من امشب تلویزیون « ضیافت » کیمیائی را پخش کرد!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 22:6 توسط فانی| |

 

1

خونه دلمو ترك مي  كنم ... خيلي تاريك و سرده ... مي زنم بيرون ؛ شايد يه جائي روشن تر و

 گرمتر پيدا كنم ... يه جاده مستقيم ... همينو تا آخر مي رم ... هرجا گرمتر بود همونجا مي مونم

 تا يه كمي گرم شم ...

 

2

خدايا ! اين بيرون چرا  اينطوريه ؟! آفتاب كه هست پس چرا همه جا تاريكه ؟!يعني خورشيد

هم نورشو واسه خودش نگه داشته ؟!چرا ديگه گردش زمينو احساس نمي كنم ؟! چرا روز،

 شب نمي شه و شب ، روز نميشه ؟! همه مي گن الان تابستونه و لباسهاي كوتاه پوشيدن

 ... پس من چرا احساس سرما مي كنم؟!چرا هرچي لباس كلفت مي پوشم بازم گرمم نمي شه ؟!

خدايا ! اين مردم چرا غريبن برام ؟ اينا همونائي نيستن كه ديروز ديدمشون ؟! نه ! نه ! نه !

 خودشونن ! پس چرا اينطوري ؟! همشون يه عينك دودي زدن ... فكر نكنم چيزي رو ببينن ...

همه يه چيزي رو زدن تو گوششون ... فكر كنم دارن رپ گوش مي كنن ... با اين حساب ...

چيزي هم نمي شنون ... حتما فكرشونم مشغوله ... مشغوله پول و سرگرمي و بعضي چيزاي

 ديگه كه برام جالب نيستند ... اينو از خيلي چيزا ميشه فهميد ... من فكر مي كردم فقط وبلاگا

 مسموم شدن ... با اين چيزائي كه دارن بهشون فكر مي كنن؛ فكر نكنم ديگه به بعضي چيزا فكر كنن ...

 

3

خيلي سردمه ... ميرم پيش يه دكتر ... دكتر معاينه ام مي كنه ...

- آقا جان ! شما دچار كمبود انديشه شدي ... برو قرصشو از داروخونه بگير !!!

گيج و منگ راه مي يفتم ... قرص انديشه ؟! خدايا تا ديروز كه از اين چيزا نداشتيم ...

مگه انديشه هم قرص داره ؟!

 

4

تو حال و هواي خودم بودم كه ديدم رسيدم جلوي داروخونه ... رفتم تو !

-   خانوم خسته نباشين ... قرص انديشه دارين ؟

-  نه آقا ! قرص انديشه خيلي وقته كه توليد نمي شه ... ديگه تقاضائي براش تو

 بازار نيست!  مي دونين طبق نظريه هاي اقتصادي وقتي براي يك چيزي تقاضائي نباشه ...

نذاشتم حرفشو تموم كنه زدم بيرون و بازهم رفتم ... سر گيجه ام شديد شده بود ...

 

5

اونجا يه عطاريه ... بذار يه سئوالي هم از اين بپرسم :

- حاج اقا سلام ! خسته نباشين ! قرص انديشه  دارين ؟!

پيرمرد از زير شيشه عينكش يه كوچولو نگام مي كنه و لبخند مليحي ميزنه و ميگه :

- ديگه خيلي وقته كسي بهم حاج آقا نمي گه ! نه پسرم  ما داروي شيميائي نداريم !

 طبيعيشم داشتيم ولي ديدم ديگه بازار نداره ، نمي يارم ...

- حاج آقا ببخشيد ! از كجا مي تونم گيرش بيارم ؟!

- والله پسرم ! آخرين بار از آخر همين جاده آوردمش ... برو ببين مونده ؟! فكر نكنم پيدا بشه ...

تشكر كردم و زدم بيرون ...

احساس كردم خورشيد نورش كمي بيشتر شده ...

احساس كردم سردي هوا كم شده ...

هرچي به آخر جاده نزديكتر ميشم  هوا گرمتر و روشن تر ميشه ...

6

خدايا ! اينجا ديگه كجاست ؟! يه ديوار بزرگ با يه در زنگ زده كوچولو ...

با هر بدبختي ميرم تو ...

7

- واي اينجا هوا چقدر خنكه ... چه نوري ... ولي اينجا كجاست ؟!

ميرم جلوتر ... واي خدا ! من واقعا درست اومدم؟! اينجا كه قبرستونه ...

يه لحظه ترس برم داشت ... يعني براي اينكه گرمم بشه بايد بميرم؟!

يه صداهائي داره مياد ... قبرا دارن با آدم حرف مي زنن ...

نمي شنوم ! لطفا كمي بلندتر ... از يكي از قبرها صدا مياد :

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت ...

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...

 

 از يه قبر ديگه يه صداي ديگه مياد :

-   حيدربابا ، دوْنيا يالان دوْنيادى
سليماننان ، نوحدان قالان دوْنيادى
اوغول دوْغان ، درده سالان دوْنيادى
هر کيمسَيه هر نه وئريب ، آليبدى
افلاطوننان بير قورى آد قاليبدى

( حيدر بابا ! دنيا دنيايي است دروغ...

دنيائي است كه از سليمان و نوح باقي مانده است ...

دنيائي است كه فرزند (پسر) مي زايد و انسان را به رنج و درد مي اندازد ...

به هر كسي هر چيزي داده ، گرفته است

از افلاطون تنها يك نام باقي مانده است )

 

- خدايا ! اين صداها چقدر برام آشنان ...

مي خوام همين جا بمونم ... ولي نه ! بايد برم !

شايد تونستم بقيه رو هم با اين صداها آشنا كنم ...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 22:19 توسط فانی| |

 

فقط بگو چرا ...

 

چرا اينگونه شده اي؟

 

چه كرده ام كه اينگونه شده اي ؟

 

مي دانم كه نمي داني شبها را چه نگران گذرانده ام ...

 

 چون اگر مي دانستي ، اينگونه نمي كردي ...

 

گفتم مي خواهد تنها باشد ...

 

فكرت را ، روحت را آزاد  مي گذارم ...

 

ولي نشد ...

 

نتوانستم ...

 

تو را چه شد ؟!

 

فقط بگو چرا ...

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 20:27 توسط فانی| |

 

مي دونستم يه روزي مياد كه من و تو هيچ چيز مشتركي جز احساسمون نداشته باشيم ...

 

مي دونستم يه روزي تنها چيزي كه برامون مي مونه ... يه مشت خاطره است ...

 

اون روز چه زود رسيد !

 

هيچ حرفي براي گفتن نداريم...

 

هيچ دغدغه مشتركي نداريم ...

 

چيزي كه من و تو رو الان كنار هم نگه داشته ، فقط و فقط همون خاطره هاست ...

 

فقط و فقط همون احساسيه كه همون خاطرات ايجادش كردن ...

 

هم مي خوام بگم حيف ... فرصت خاطره سازي مون چه زود تموم شد !

 

هم مي خوام بگم خدا رو چه ديدي ... شايد تو يه فرصت ديگه اي باز خاطرات ديگه اي ساختيم !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 21:29 توسط فانی| |


Design By : Night Skin