درد دلهای من و خدا
من فانی ام و تو باقی ...
بار الها ! مرا بيامرز ! كه تو را ، نه بخاطر تو ؛ براي برتريم خواسته ام ... بار الها ! عفو كن ! كه عبادتم ، تو را نبود ؛ عبادت شدنم از ديگران بود ... بار الها ! گناهانم را بسوزان ! كه رسيدن به تو را ، براي برتري از ديگران خواسته ام ... بار الها ! رحمي كن ! كه تو را ، نه از سر بزرگيت ؛ از سر ناتواني خويش ، بزرگ ساخته ام ... بار الها ! مرا به خود رها مكن ! مخلوقي كه خواست خالقش را بازي دهد ... بار الها ! بياموز مرا ! پست تر از پست ترين حيوانات ... يعني من ! خودم من ! شيطان من ! بار الها ! نفرتم را بسوزان ... كه تو را بخاطر نفرت پرستيدمت ... تا مرا عزيزگرداني و نارفيقان را ذليل ... بارالها ! مرا از شيطان دور گردان ... او ... خود دور خواهد شد ... بارالها ! عاشقم كن ! عشق تو ، پنهان است در نهانخانه قلبم... آشكارش كن ... چه كسی می داند چه كسانی در زمان تزویر عشق را می خوانند ؟ چه كسی می داند چه كسانی روی سنگفرش عشق را پیمودند ؟ چه كسی می داند عاشق قصه ما در پی معشوقش به كجاها نرسید؟ چه كسی می داند در دیار عرفان قصه ليلی و مجنون به كجا انجامید ؟
پ. ن ۱ : چند شب پیش با خدا معامله کردم ... پ.ن ۲ : پ . ن ۱ هیچ ربطی به شعر ندارد ! تو را كه می بينمت ؛ با تمام جان می بينمت ... تو را كه می بویمت ؛ با تمام عطر گلهای مریمم می بويمت ... تو را كه دل می دهمت ؛ با تمام دل سوختگی ام دل می دهمت ... تو را كه دوست می دارمت ؛ با تمام وجود دوست می دارمت ... تو را كه عاشق می شومت ؛ با تمام روح عاشق می شومت ... تو را كه می خواهمت ؛ با تمام هستی ام می خواهمت ... تو را كه خدا می ناممت ؛ با تمام بی زبانی ام می ناممت ... تو را كه می پرستمت ؛ با تمام شرمساری ام می پرستمت ... آخ كه چقدر دوست مي دارمت تو را ... تو را دوست مي دارمت ؛ با آن ستار العيوب بودنت ... آخ كه چه خوش گفت پيرهراتم : الهي ! آفريدي رايگان و روزي دادي رايگان ؛ بيامرز رايگان كه تو خدائي نه بازرگان ... شاكي ام از دستت اي خدا ... تو كه ستار العيوبي ... اين را هم مستور كن ... بگذار به حساب درددل احمقانه يك بنده احمقترت ... يا ربي ! تو ستار العيوبي ... من چرا ظهار العيوبم ؟! خسته شده ام از اينهمه نفرت ... خسته شده ام ... خدايا تو خدائي و من بازرگان ... مي دانم ... تو ارزان مي بخشي و من گران ... تو مرا ناديده مي بخشي و من تو را ناديده تر نمي بخشمت ... مي دانم ... تو خدائي و من مخلوق ... نمي توانم مثل تو باشم ... قبول ! ولي خدايا ! گفته اي روح خود را در من دميده اي ... اين چه روحي است كه وقتي جدا مي شود از مبدا ... نه ! نه !نه ! نمي خواهم بيندازم به گردن شيطان و بگويم لعنتت بر شيطانت باد ... اينگونه كه پيش مي رود ؛ مي ترسم از روزي كه شيطان بنشيند بر جاي من و احيا بگذارد و به عجز و لابه بگويد : خدايا ! اين پسرك را لعنت كن كه مرا هم جهنمي كرد ... شيطان چه تقصيري دارد كه من نمي توانم عيوب الناس را تحمل كنم ؟ شيطان چه كند كه تو را آنگونه كه هستي نمي پرستمت ؟! شيطان چه كند كه من ستار العيوب شده ام ... فقط براي خودم ؟! ... شيطان چه تقصيري دارد كه تو را كم دارمت؟ خدايا ! از روحي كه در من دميده اي شرمسارم ...
| Design By : Night Skin |


