تبليغاتX
درد دلهای من و خدا


درد دلهای من و خدا

من فانی ام و تو باقی ...

 

خدايا ...

 

مرا بشكن ...  دلش را نه ...

 

مرا بسوزان ...  روحش را نه ...

 

جانم را بگير ... آرامشش را نه ...

 

خدايا ...

 

جانم بگير و به  او  ده ...

 

آرامشم بگير و به او ده ...

 

خدايا ...

 

من فاني ام و تو باقي ...

 

مرا بگير و خود را ده ...

 

خدايا ...

 

عالمي ! مي داني ...

 

حاضرم نباشم و او باشد ...

 

مرا به شادي اش ؛ ارزان ده ...

 


پ . ن  ۱ : خدایا ... او را به تو می سپارمش ...

 

پ . ن ۲ :  بهانه ای برای بودن ندارم ...  شاید بروم ... برای همیشه ...

 

پ . ن ۳ : به حرمت ستاره هیچ نگوئید ...

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:0 توسط فانی|

 

امشب پر پي نوشتم !


 

پ . ن . 1 : پسر پير شده اي ! همه اش دو هفته بود نديده بودمت ! تو به زندگي خودت مي رسي و

 

من به زندگي خودم ! ولي هنوز هم دوستت دارم ... بميري !

 

پ . ن . 2 : خيلي پرروئيد به مولا !

 

پ . ن . 3 : مرسي عزيزم ! خيلي چيزها را برايم حل كردي ... خيلي سئوالها را پاسخ گفتي ...

 

چقدر خوشحال مي شدم وقتي مي ديدم هردو حرفمان يكي است ! آن چند ساعتي كه با تو بودم كلي

 

برايم ارزش داشت ... اگر كمي بيشتر باهم بوديم شايد مي شديم شمس و مولانا  ...  زرشك !!!

 

پ . ن . 4 : خانوم جان ! ديپلماسي قوانيني دارد! قدم اول را هر كه برداشت آن يكي قدم دوم  و سوم

 

را برمي دارد ! نفر اول هم قدم چهارم و پنجم را و همينطوري ادامه مي يابد ! قدم اول از تو بود و

 

قدم دوم و سوم از من ! ولي تو قدم چهارم را بر نمي داشتي بهتر بود! قدمت را اشتباهي برداشتي ...

 

حالا تو، صد قدم ديگر بردار و اميدوارم باش دل من هم راضي شود تا صد و يكمين قدم را بردارم !

 

 فكر كنم  حالا مادرت  به تو افتخار مي كند ! برايت خوشحالم ! اگر چند ماه پيش بود عصباني

 

 مي شدم و داد و فرياد راه مي انداختم ؛ اما اكنون در كنار آن خوشحالي؛ برايت افسوس مي خورم !

 

پ . ن . 5 : عمري كارگري بكني و زن و بچه ات را با شرف بگرداني ... زنت دكترا خواندنش را

 

بخاطر تو ول كند و بخاطر تو به همه چيز پشت پا بزند و حالا يكي از همان مدرك كرداني ها بيايد

 

 تو را پيش زن و بچه ات ذليل كند ؟! باور نمي كنم ذليل شوي !

 

پ . ن . 6 : تا آنجا آمده بودم ! نبودي ! پيام هم گذاشتم ! بازهم نبودي ... خاك بر سرت !

 

پ . ن . 7 : خجالت هم خوب چيزي است به خدا ! سال قبل از دست بعضي ها ناراحت بودي ...

 

 امسال براي چه خواستي همه چيز را  بهم بزني ؟! من كه مستقل و منفرد بودم امسال ... براي چه

 

تحفه ام  را نمي خواستي ؟! آنهم آن تحفه ماندگار را ! ... ولي خدائييش وقتي ديدي چه تحفه اي براي

 

تولدت دارم كپ كردي ... ايول !

 

پ . ن . 8 : خيلي زيباست كه براي تولد دوستت قرآن هديه بدهي !

 

پ .ن . 9 : نه ! بخاطر برخي مسائل امنيتي نيستم !

 

پ . ن . 10 : خدايا ! اول مرا به راه راست هدايت كن بعد بقيه را ! خيلي خودخواهانه است ! نه ؟!

 

پ . ن . 11 : آدم كه براي گلهاي مريمش پي نوشت نمي نويسد !

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 19:9 توسط فانی| |

 

بارالها ! مرامت را شكر ! اين روزها مرا خوب به آزمون كشيده اي ...

 

بارالها ! وسعتي داده اي به قلبم كه دم نزده ام ؛ وسعت بيشتري اعطا كن ...

 

بارالها ! اين روزها معجزه اش ؛ بسيار به كارم آمده است ؛ مرا به آن نزديكتر كن ...

 

بارالها ! به آنچه دادي و ندادي راضيم ! راضي ترم كن ...

 

بارالها ! تلاش مرا در رسيدن به آنچه مي خواهم ؛ قرين رحمتت كن  ...

 

بارالها ! در بند شرمساري اسيرم ! رهايم كن ...

 

بارالها ! تاب بند شرمساريت ندارم ... پيش خود شرمسارم نكن ...


پ. ن  : فكر مي كردم فقط پليس است كه ماشينها را در جائي كه نبوده اند  و به جرمي كه نكرده اند ؛ متهم مي كنند ؛

اكنون مي بينم ديگران ؛ چه راحت مرا به جائي كه نرفته ام و گناهي كه نكرده ام ؛ متهم مي كنند ...

محض اطلاعت : اصولا تا خدا را دارم ؛ ترسي از اين اتهامات ندارم و برايم هم مهم نيست به چه متهم مي شوم ؛

ولي براي تو نگرانم !  ازعاقبتت مي ترسم عزيزم !

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 19:12 توسط فانی| |

 

من تو را به چشم دل دیده ام ...

 

تو را كه دیده ام ؛ چگونه خدائی دیگر بیاورم ؟!

 

 این روزها همه دنباله دید علمی اند !

 

حیف كه با چشمان نمی شود تو را ديد !

 

می خواهند بگویند كه دیوانه ام ... هذیان می گویم !

 

آری !  من دیوانه ام ؛ ولی چه ابلهانی هستند اینها ...

 

تو را با ریاضی و جبر و انتگرال ثابتت می كنند !

 

چه كنم نمی خواهند بفهمند ؛ اگر خدای من به  قوانین ریاضی می آمد ؛ 

 

ديگر خدا نبود ! تكه سنگی بود كه بت می نامیدنش !

 

چه كنم ! كسی نمی فهمد من تو را به چشم دل ديده ام ...


پ . ن : ۳۶۶ روز گذشت و من هنوز باور نکرده ام ...

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 18:25 توسط فانی| |

 

دنيا را كه  آفريدي ؛ دادي به ما ؛ گفتي : ريش و قيچي دست خودتان ! دنيايتان را آباد كنيد ...

 

گفتيم : چشم ! اينجا ، ما ، دنيا آباد مي كنيم ! في سبيل الله ...

 

گفتيم : اصلا سيب  را ، خودمان خورديم ، تا بياييم اينجا و دنيا آباد كنيم ! في سبيل الله ...

 

گفتيم : مي خواهيم دنيا آباد كنيم ؛  ولي دنيا آباد كردن؛ بدون قانون كه نمي شود! پس قانون

 

وضع كرديم ! في سبيل الله ...

 

گفتيم : قانون بدون قدرت كه اجرا نمي شود ! رفتيم دنبال قدرت ! في سبيل الله ...

 

گفتيم : كسب قدرت ، امكانات مي خواهد ! رفتيم دنبال امكانات ! في سبيل الله ...

 

گفتيم : براي آباد كردن دنيا ؛ بايد دنيا داشته باشيم ! اين دور است ازعدالتت كه جائي آباد باشد

 

و جائي نباشد! رفتيم دنبال دنيا ! جنگها راه انداختيم و دنيا گشائي كرديم! في سبيل الله ...

 

گفتيم : مردان اين سرزمينان كه نمي فهمند ؛ ما مي خواهيم دنيا را آباد كنيم و آنها را

 

خوشبخت ؛ دست و پا گيرند ! بايد از شرشان رها شويم ... آنها را كشتيم ! في سبيل الله ...

 

گفتيم : زنان اين سرزمين ، بايد شيراني بزايند ؛ كه آنها هم دنيا آباد كنند ...  در تجاوز به زنها

 

و دخترانشان دريغ  نكرديم! في سبيل الله ...

 

گفتيم : ماها كه دنيا را آباد مي كنيم بايد با بقيه فرقي داشته باشيم ؛ انگيزه اي براي كار ...

 

مواجب و امتيازات را اضافه تر گرفتيم ! في سبيل الله ...

 

گفتيم : يتيمان كه چيزي از اين دنيا نمي خواهند ؛ فقط كسي كه بنشينند پيششان... ما كه دنيا

 

آباد مي كنيم بيشتر به ثروت محتاجيم ... ثروتشان را براي خودمان برداشتيم ! في سبيل الله ...

 

گفتيم : براي دنيا آباد كردن بايد نيرو داشته باشيم و براي بدست آوردن نيرو بايد بخوريم و

 

بياشاميم  ... خورديم و نوشيديم تا جائيكه توانستيم ! في سبيل الله ...

 

گفتيم : بايد از تمام نعمتهايت استفاده كنيم  و قدر بدانيم ... حتي از شراب سرخ هم نگذشتيم !

 

في سبيل الله ...

 

گفتيم : انسان ها را اشرف مخلوقات خلق كرده اي ؛ ولي قبول كن كه برخي اشرفترند ...

 

اشرف مخلوقات را هم  فروختيم ! في سبيل الله ...

 

گفتيم :  بلد نبودي درست خلقمان كني ! انسان را طوري خلق كردي كه فراموش كار است !

 

مي ترسيم فراموشت كنيم ! براي خود ؛ نمادت را مي سازيم ... بت ساختيم ! في سبيل الله ...

 

گفتيم : هيچ چيز كه ارزشي ندارد در مقابل آباد كردن دنيا ؛ حتي آنچه كه بقيه به آن مي گويند

 

انسانيت ... انسانيت را هم فروختيم ! في سبيل الله ...

 

خدايا! به جان عزيزت قسم  دنياي خوبي ساخته ايم ! اينجا؛ تو را هم مي فروشيم ! فی سبیل الله ...

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20:21 توسط فانی| |


Design By : Night Skin