تبليغاتX
درد دلهای من و خدا


درد دلهای من و خدا

من فانی ام و تو باقی ...

 

اين چند روزي را كه دلم گرفته بود شديد ؛ نجاتم دادي ...

 

با چند حرفي كه در كنار هم چيده بودي ...

 

اين چند روزي را كه از همه چيز و همه كس شاكي بودم ...

 

مرا آرامشي بخشيدي ، با چند كلمه بظاهر كوچك ...

 

اين چند روز ...

 

تفالي بر قرآنت زدم ...

 

مرا به سپاس نعمتهاي داده ات و شكرگزاري دعوت نمودي ...

 

واي كه چقدر آرام شدم ...

 


 

خيرداسه 1 : آخ كه بعضي وقتها چقدر بد است آدم جوگير شود !!!

 

خيرداسه 2 : به بعضي اشخاص دوست ندارم نزديك شوم و خدائي نكرده روزي مديونشان

 

شوم ! ميبينم كه بر رفتار خود كنترل ندارند !!! يك روز پيش هركس و ناكسي تاعرش

 

 بلندت مي كنند و فردا روز كه شايد به گمانشان خطائي از تو ديدند ، با تمام وجود كمرت

 

را مي شكنند ...

 

خيرداسه 3 : خدا را شكر ميكنم كه بجز پدر و مادرم و دوستي كه من او را فرشته مي نامم

 

به هيچ خلقي مديون نيستم !!!

 

خيرداسه 4 : ميدانيد مشاور چيست ؟! داستان آن گاو را شنيده ايد كه ... (18+) من الان آن

 

گاو هستم ! بهتر بگويم ! من الان يك مشاور شده ام !

 

خيرداسه 5 : قرار بود پايتخت نشين شوم ! نشد ...

 

خیردسه ۶ : روزنوشتهایم را اینجا  لو می دهم !

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 0:20 توسط فانی| |

 

اينجا جاده اي ست به انتها ...

 

بي انتها كه نه  ...

 

جاده اي است كه مشخص نيست آنورش به كجا ميرسد ...

 

فقط گفته اي كه آنورش هم به جائي خواهد رسيد ...

 

و ما هم ايمان آورده ايم كه آخرش به جائي خواهد رسيد ...

 

جائي براي بودن ... بودن تا ابد ...

 

فقط مي داني خداجان!

 

شنيده ام كه مي گويند آخر اين جاده يك دوراهي دارد ...

 

گويا نمي شود وقتي به آنجا رسيديم انتخاب كنيم كه فرمان را به كدام طرف بچرخانيم ...

 

ميگويند از همين اول بايد فرمان را بچرخانيم و مسيرمان را مشخص كنيم ...

 

ميگويند اگر مي خواهيد در طول سفر خوش بگذرد در سمت چپ برانيد ...

 

گل و بلبل سمت چپ جاده بيشتر است ...

 

و بازهم مي گويند اگرميخواهيد آن آخر كار كه به مقصد رسيديد ؛ جاي خوبي داشته باشيد از

 

منتهي عليه سمت راست حركت كنيم ...

 

گرچه گويا اين منتهي عليه سمت راست گل و بلبلش زياد نيست ...

 

خداجان! اصلا راه ندارد كاري كنيم كه گل و بلبل همين منتهي عليه سمت راست هم زياد شود؟!

 

دولتمان هم كه كريمه است ...

 

كمكم كن ! كاري بكنم كه همين منتهي عليه سمت راست هم برايم پر از گل و بلبل پاك شود ...

 

حداقل اگر آنرا نتوانستم ، كمكم كن بتوانم به همين گل و بلبلهائي كه دارم قانع باشم ...

 

خدايا جان ! نمي خواهم از راه راست برانم ...

 

مي خواهم در راه راست برانم ...

 


 

خیرداسه ۱ : دوست من ! اصولا مردم به دو دسته ذاتا خوبها و ذاتا بدها تقسیم نمی شوند !

 

خیرداسه ۲ : بیکار مانده ام تنهای تنها !!!

 

خیرداسه ۳ : امشب  یکی از همکلاسی هایم اس مسی نسبت به بنده ابراز غیرت نمودند !

 

جالب بود برایم !

 

خیرداسه ۴ : فعلا هیچی !

 

خیرداسه ۵ : هرم و حرم 2

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 0:9 توسط فانی| |

 

جائی شنیدم که می گویند صلوات بر محمد و آل محمد دعائی بس سنگین است

 

و آرزوی ظهور قائم در ادامه آن سنگین ترین خواسته جهان را می سازد ...

 

دعای خوبی است ...

 

پس صلوات !

 


 

خیرداسه ۱ : به دلایلی سفرم به درازا نکشید ! زود بازگشتم !!!

 

خیرداسه ۲ : ملت فرق کتابخانه مرکزی را با کتابخانه مرکزی نمی دانند ! به من چه ؟!

 

خیرداسه ۳ : ۱-۰ و ۱-۰

 

خیرداسه ۴ : پدی ! آآآآآآآآآآآآآآآآآه پدی ...

 

خیرداسه ۵ : بروید اینرا  بخوانید

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 18:0 توسط فانی| |

 

نوشتنم نمي آيد ...

 

ميخواهم از سجده بنويسم ...

 

از اينكه دوستش دارم ...

 

از اينكه غرور و منيتم را زير پا ميگذارم براي تو لذت مي برم ...

 

از اينكه خود را كوچكتر از تو ميابم شاد مي شوم ...

 

خدا جان !

 

مطمئنم تو اين حس را تجربه نكرده اي و هيچوقت ديگر هم تجربه نخواهي كرد ...

 

كه چه لذتي دارد انسان خود را اينگونه به پاي كسي ذليل كند و خوار شود ...

 

بهتر بگويم ...

 

چه حسي دارد آدم بفهمد كه چقدر برابر خدايش زار و ذليل است ...

 

آنوقت است كه ديگر خود را مقابل هيچ چيزي ديگري ذليل نخواهد يافت ...

 

برايت متاسفم كه آدم نيستي ...

 

و اين حس خوب را تجربه نكرده اي ...

 

بي اختيار ياد مناجات امام سجادمان مي افتم :

 

خدايا ! من در كلبه فقيرانه خود چيزي دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري ...

 

كه من چون توئي دارم ؛ تو چون خودي نداري ...

 

 


 

خیرداسه ۱ : شاید حدود یه ماه نباشم !!!

 

خیرداسه ۲ : حول حالنا شدم شدید ! دارم میمیرم از بیکاری !!!

نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 23:3 توسط فانی| |


Design By : Night Skin