درد دلهای من و خدا
من فانی ام و تو باقی ...
بارالها ... نه آنقدر شريفم كه لايق افتخارت باشم ... نه آنقدر پاكم كه لايق عشق پاكت باشم ... نه آنقدر مومنم كه لايق مامن امن تو باشم ... نه آنقدر بزرگم كه لايق بزرگي تو باشم ... نه آنقدرهيچم كه لايق هيچ تو باشم ... منم ! بنده اي گنه كار ، ناپاك ، كافر ، كوچك ... بنده اي فاني كه از دنياي بود و نبودت ، تنها با دو نعمتت بود و با هزاران ارزانيت نبود... مشتي خاك كه جسمم شد ... و اميد به بزرگواري و بخشش تو ، كه تمام روحم شد ...
خیرداسه ۱ : مگر می شود از مرگ نگفت ؟! خیرداسه ۲ : بنابه دستور گل مریم مکرمه (!) تا اطلاع ثانوی صحبت در مورد مرگ برای اینجانب ممنوع اعلام شد !!! خيرداسه ۳ : اگر عزيزان از دست رفته ام سه نبوده اند ؛ حالا سه شدند ... خيرداسه ۴ : اين يه واقعيتيه !!! خيرداسه ۵ : سعيد! يعني آي لاو يو .... اين دو روز رو فهميدم كه چقدر زياد دوست دارم ... خيرداسه ۶ : امروز دلم كلي براي با تو بودن تنگ شده بود ... خيرداسه ۷ : يك حرف تكراري ... خيلي خيلي تكراري ... دوست دارم ... خيرداسه ۸ : امروز ( پنجشنبه ) آخرين فعاليت دانشجوئيمونم انجام داديم ... خداحافظ !!! خيرداسه ۹ : در ميزگرد امروز( پنجشنبه ) الگوي مصرفمان را حسابي اصلاح فرموديم !!! خيرداسه ۱۰ : از شنبه سر ساعت 00:00 قراره نتايج كنكور بياد ! دعام كنيد !!! خیرداسه ۱۱ : نیمرخ در هفته ای که گذشت : 13 و 14 و 15 يكي فكر كرد : من عاشق شده ام ... آن يكي انديشيد : ديوانه شده ام ... سومي گفت : افسرده شده ام ... ولي هيچكس ندانست كه من ، پير شده ام ... نميدانم به لطف خدا و نبشته تقدير، چند شب و روز ديگر قلبم بخاطر بقاء ام خواهد تپيد ... ولي ميدانم اگر به من باشد تا دست يابي به آن هدف عالي ام زنده خواهم ماند ... من زنده خواهم ماند ... براي گل مريمم ... براي كشورم ... براي مردمم ... براي دينم ... براي خدايم ...
خيرداسه 1 : يكسال پيش در چنين روزي ، سياه ترين روز زندگاني ام رقم خورد ... به عزاي اين روز و به احترام تمام چیزهائی که شکست و نیست و نابود شد ؛ دقيقه ای سكوت لطفا ... خيرداسه 2 : محيا را كه ديديم كلي فلسفه خونمان رفت بالا !!! خيرداسه 3 : و او هم رفت ... خيرداسه 4 : خيلي حس بدي به آدم دست ميده كه در طي كمتر از چهل روز سه تا از عزيزانشو از دست بده ... خيرداسه 5 : و يه حس ضايع شدن خاصي پيدا كردم ؛ وقتي فهميدم اعلاميه يكي از همون سه نفر همش يه بازي بوده ... يه بازي تلخ !!! ديروز به يكي از رفقا كه مي گفت : ديگر لغتي براي ابراز درددلهايش پيدا نمي كند ايراد گرفتم كه اين لغتها را ما خود ساخته ايم و اسير آنها نخواهيم شد ... اما اكنون خود مي بينم كه اين روزها چگونه اسير لغتها شده ام خدايا جان ... نه آنگونه كه بايد ؛ مي توانم ثنايت كنم ... نه آنگونه كه شايد ؛ مي توانم حمدت كنم ... گاهي هم اگر چيزي مي گويم و سخني از اين دل پاره برميخيزد ؛ آهي است كه دوري يار از اين دل چاك برون ميريزد ...
خيرداسه 1 : من بودم چون مي خواستم و دوست داشتم كنارت باشم ! اعتراضي هست ؟! خيرداسه 2 : شرافت اصولا چيز خوبيه ! اگه همه با شرف باشن ! خيرداسه 3 : محمد آقا سلام مبسوط رساندند ! خيرداسه 4 : فرق تو (MS) با آن يكي (SM) اين است كه تو مرا آرام مي كني ولي او هميشه نگرانم مي كرد ! خيرداسه 4 : بقول يكي از فاميلاتمان (!) آدمي كه مي تواند با يك پرس كله پاچه سر صبح و دو سيخ شيشليگ سر نهار و نصف مرغ سر شام سير شود ؛ چرا خودش را اينقدر به در و ديوار مي زند ؟! آدم بايد قانع باشد و خدايش را شكر كند ! خيرداسه 5 : دلمان تنگ مي شود ! خيرداسه 6 : من از وقتي يادم مي آمد تو غم و غصه داشتي ! لطفا دشارژ بودنت را به من ربط نده ! خيرداسه 7 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت : 9 و 10 ميدوني ! بزرگترين اشكال ما آدما اينكه ، گاهي وقتا مي شيم چيزي كه نيستيم ... يا مي شيم خيلي خيلي خوب ... يا ميشيم خيلي خيلي بد ... ما هيچكدوم از اينا نيستيم ... ( يه قسمتي از يكي از ديالوگهاي يكي از نمايشنامه هام ) مطلق گرائي بد دردي است خداجان من ... مطلق گرائي چيزي است كه آخرش يا ميشود ياس و نااميدي يا ميشود كينه و حسادت و ... مطلق گرائي چيزي است كه برايمان چيزي ندارد جز افسوس و افسوس و افسوس ... اصلا شايد مطلق گرائي و گشتن دنبال مطلقي در اين دنياي فاني ، نوعي شرك باشد ... مگر نه اين است كه مطلق فقط توئي ؟! مگر نه است كه هيچ بي عيبي جز تو نيست ؟! پس اين مطلق گرائي ما يعني چه ؟! ميدانم ! در ذاتمان است كه بدنبال مطلق بگرديم و ايده آل ها را بيابيم ... دليلش هم مشخص است ... آن حسي كه همه مان كم و بيش داريم در دوست داشتن تو ... آن حسي كه همه داريم در خواستن وصال تو ... ما همه مطلق گرائيم ؛ چون تو مطلقي ... چون تو را ميخواهيم ... ولي خداجان ! بازهم پيوسته شديم به گروه ضالين ... مطلق گرائيمان از تو رسيده به امور دنيا ... مطلق كار ؛ مطلق پول ؛ مطلق خانه ؛ مطلق همسر و ... و واي كه چه زجري مي كشيم از اين مطلق گرائي ... خدايا جانم ! نجاتمان ده ... مطلق گرائي بد دردي است خداجان من ...
خيرداسه 1 : اگر از مطلق گرائيمان كمي عقب نشيني كنيم ؛ شايد الگوي مصرفمان هم اصلاح شد ! خیرداسه ۲ : نیمرخ اين روزها كم دلم نميگيرد ... نميدانم خاصيت اين ماه ارديبهشت زهرماري اين است ... يا من مثل آن موشهاي شرطيم !هر ارديبهشتي كه مي آيد اينگونه برايم پيام آور درد و محنت و غصه است ... اين ارديبهشت را بر ما ببخشاي و ما را مورد لطف و عنايات پارسال قرار مده ... گرچه ؛ سالي كه نكوست از بهارش پيداست ... و چه بهاري داشت اين ارديبهشت پائيزي ما ... ولي باز هم خدايا ! مرامت را شكر ... ميتوانست بدتر از اين هم باشد ؛ شكر كه بدتر از اين نشد ... شكر كه ارديبهشت امسال زمستاني نشده ... كمكم كن ! نگذارم بقيه اين ماه شوم ؛ برايم زجر آور شود ...
خيرداسه 1 : اين روزها هر روز صبح كه بيدار مي شوم ؛ دقيقه اي سكوت مي كنم ... به عزاي ورود ارديبهشت يك دقيقه سكوت لطفا ... خيرداسه 2 : اينجا چند نفر ميداند من متولد ارديبهشت هستم ؟! خيرداسه 3 : براي اثبات بودنم هر آنچه بتوانم خواهم كرد ... چون ؛ تو را من دوست ميدارم ... خيرداسه 4 : از پنجره خانه مان شهر كم و بيش نمايان است ! داشتم به مسيري كه پيموديم نگاه مي كردم ... كم مانده بود گاو بودنم تكميل شود ! آن همه مسير را من و تو پياده پيموديم ؟! خيرداسه 5 : بيا سعيد ! گفتم كه بودنم را خواهند گذاشت به حساب دخالت ... بيا و از خير بودن ما بگذر ... خيرداسه 6 : براي آنكه آمد نظر خصوصي گذاشت و خواست بروم به وبلاگش سر بزنم : شعر و كاغذ و قلم ... او رفته است و تو هي شعر بگو و شعر بگو و شعر بگو ... خيرداسه 7 : ديگرنميخواهم سر حمايت و انتقاد از بقيه ، بحثمان بكشد به اين جاهاي باريك باريك! خيرداسه 8 : اصولا پاستيل وسيله خوبي است براي سورپرايز كردن !!! خيرداسه 9 : اي عقده اي !!! خيرداسه 10 : يه مدت ميخوام برم گم و گور شم ... نميخوام چند روز ريخت هيچكدومتونو ببينم ... ببخشيد از صراحت گفتارم ... بر من ببخشاييد ... خيرداسه 11 : خيرداسه 10 به دوستان عالم مجازي مربوطييت ندارد !!! خیرداسه ۱۲ : نیمرخ را بخوانید ! کمی فلسفی تر می شود !!!
| Design By : Night Skin |


