درد دلهای من و خدا
من فانی ام و تو باقی ...
روبان طلايي يك نماد است ، مثل روبان قرمز و روبان سبز و روبان نارنجي و هزاران روبان هاي رنگي ديگر ... روبان طلائي كه مي گويند تنهايي هيچ دردي از كودكان سرطاني دوا نمي كند همانطور كه روبان قرمز به تنهايي داروي درد ايدزيها نيست و روبان سبزبه تنهايي مير حسين موسوي را در انتخابات رياست جمهوري پيروز نمي كند و روبان نارنجي نيز به تنهايي در اوكراين و كشورهاي تازه استقلال يافته از شوروي حكومت عوض نمي كند ... روبان طلائي و تمام روبان هاي ديگر همه يك نشانند تا ما انسانها را دور هم جمع كنند براي مقاصد گوناگون و اين بار ما و همه آنهائي كه كودكان سرطاني را دوست داريم دور هم جمع شده ايم و قدمي خواهيم برداشت براي شادي دل اين كودكان ... ما نيك مي دانيم كه كودكان سرطاني نيازمند ترحم نيستند ؛ نيازمند حمايتند ... هركدام روباني طلايي را بر درخت آرزوهامان وصل مي كنيم و به اميد بهبودي و روزگاراني طلائي براي همه كودكان سرطاني دست به دعا خواهيم برداشت ... وعده ديدار : 6 – 3 آذرماه سال 1388 مكان : تبريز – خيابان امام – بوستان خاقاني – فرهنگسراي خاقاني ساعات بازديد : 10 صبح تا 8 شب
خيرداسه 1 : آرام آرام دستهايم را باز مي كنم سرم را بالا مي گيرم و آرام آرام دعا مي خوانم ... خيرداسه 2 : خسته ام گاهي از بودنت ... خيرداسه 3 : و برايم مشخص شد كه گاهي يك حلقه از جنس استيل چقدر مي تواند برايت مهم باشد كه وقتي گمش مي كني روزت كامل زهرمار مي شود ... خيرداسه 4 : دايي كه مي شوي انگار ... خيرداسه 5 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت : قفس من هيچ چيز ندارد ... جز صد و اندي كتاب كه مي خوانمشان و هركدام به جرم خوانده شدن اينگونه محبوس شده اند ... جز چند يادگاري كه مي بينمشان و هركدام به جرم عزيز بودن اينگونه محبوس شده اند ... جز چند شيشه عطر و ادكلن كه گاه فس فسشان را در مي آورم و به جرم خوشبوئي اينگونه محبوس شده اند ... جز چند لوح تقدير كه مرا به ياد گذشته ها مي اندازد و به جرم يادآوري گذشته ها اينگونه محبوس شده اند ... و قرآن و مهر و جانماز و تسبيحي كه به جرم انسان بودن من اينگونه محبوس شده اند ... اما نيك مي دانم كه هرچه در اين قفس است و من محبوس ساخته امش ، مرا بيشتر محبوس ساخته است ... من در قفس خويشتن محبوسم ...
خيرداسه 1 : 30 آبان ماه همايش و 3 تا 6 آذر ماه نمايشگاه حمايت از كودكان سرطاني به ترتيب در سالن كنفرانس دانشگاه پيام نور تبريز و فرهنگسراي خاقاني شهر تبريز برگزار خواهد شد ... اطلاعات تكميلي را بعدا ارائه خواهم كرد ... خيرداسه 2 : قربان خدا بروم كه ترافيك خيابانهايش هم با ما سر ناسازگاري دارد ... خيرداسه 3 : هشت گل در يك بازي ! نوبره شه به خدا !!! خيرداسه 4 : يك نفر يك آرزويي را با خود به گور برد !!! خيرداسه 5 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت : امروز 9/9/99 است ... امروز 33 سال و 3 ماه و 3 روز از 6/6/66 ، 22 سال و 2 ماه و 2 روز از 7/7/77 ، و 11 سال و 1 ماه و 1 روز از 8/8/88 گذشته است و من اينك در پايان روزگار جواني ام و به گذشته اي كه داشته ام فكر مي كنم ... 33 سال پيش را كه بچه بوده ام و به فكر تكرار 6 ها نبوده ام يادم نمي آيد زياد ولي 7/7/77 را و 8/8/88 را خوب يادم مي آيد ... 7/7/77 در فكر 8/8/88 بودم كه چه روزي براي خود خواهم ساخت و 8/8/88 شايد مزخرفترين روز زندگي ام بود ... صحنه اول : من امروز به عادت مرسوم دوازده ساله ام براي نماز بيدار مي شوم ، نماز صبح و نماز حاجت و بعد آن صفحه اي قرآن خدا را مي خوانم ... همسرم بيدار است و بازهم مثل هر صبح ديگري لبخند شيرينش را هديه ام مي كند ... و پسرم بازهم دوان دوان به آغوشم مي پرد ... آي كه اين دخترك تنبل من هنوز خواب است ! آي پدر سوخته ... پسرم هنوز دارد صبحانه اش را مي خورد و من لابد مشغول نيم نگاهي به دوستان مجازي ام هستم ... منتظرم پسرم صبحانه اش را بخورد تا مرا بازهم تا كنار در همراهي كند ... چشمهايم به لپ تاب است و هنوز هم فكرم مشغول آن سئوالاتي است كه عمري دنبال جوابشان گشته ام و باز هم به جوابي نرسيده ام ... چقدر بايد فكر كرد ... چقدر ؟! در فكر هستم كه احساس مي كنم آستين پيراهنم سنگيني خاصي پيدا كرده ، گوئي تمام سنگيني ذهنم به آستينم منتقل شده اما نه ... پسرم است ! اينام !!! لبخندي مي زند و منتظر است ... منتظر است تا مثل هر صبح ديگري در آغوشش بگيرم و بوسه اي بر پيشاني اش بزنم و باهم برويم تا كنار در ... و بازهم همسر مهربانم ... از اتفاق چند روز پيش همچنان از دستم دلخور است ، دلخور است كه چرا يادم رفت براي تولد همسر برادرش كادوئي بخرم ولي هرگز نمي خواهد كه اين دلخوري اش را من احساس كنم ... اما نمي داند كه من همه اينها را مي دانم ... مي پرسد : نهار را برمي گردي ؟! ميگويم : نه ! مي پرسد : چرا ؟! مي گويم : مي خواهم براي تنوع هم كه شده يك امروز را با تو قهر كنم و بروم خانه مادر زن جان عزيزم و تلپ شوم آنجا ! مي پرسد : اين ديگر چه رسمش است ؟! هيچ نمي گويم و لبخندي نثارش مي كنم و آرام خداحافظي مي كنم ... اينام دارد با موهايم بازي مي كند و من دائم مي گويم : اگه مي خواي بابائيت بيشتر از اين كچل نشه ديگه نكش اين نازنين موهامو !!! مي خندد و من كه گوئي سر ذوق آمده ام با تمام وجود مي بوسمش ... صحنه دوم : در محل كارم هستم ... من هيچ وقت از كاري كه مي كنم راضي نيستم اما براي تامين معاش چاره اي جز اين ندارم ... از قديم كار اداري دوست نداشتم و علم كار فني هم نداشتم ، اما به رسم روزگار من هم اسير همين ميز و صندلي هايي شده ام كه مي چرخند دور خودشان و مي چرخند دور خودشان و مي چرخند دور خودشان ... من هيچ وقت از كارم راضي نبوده ام و اما دوست داشتن و عشقي كه نسبت به همسرم و فرزندانم دارد مرا راضي به كار كردن مي كند ... صحنه سوم : از كار زياد خسته نشده ام با وجود اينكه هيچوقت در كار كم نگذاشته ام ... در دستهايم هيچ جعبه اي و پاكتي نيست ، چون خريدهاي منزل بر گردن من نيست ! ساعت 9 شب است و مي دانم كه دير كرده ام ! در فكر و انديشه گذشته خودم و همسرم و تفكر به آينده بچه هايم ساعتي را در پارك نشسته ام ... ميدانم كه همسرم شديد از دستم دلخور است بابت اين دير آمدنم ، دوست دارد وقتهاي آزادم را فقط با او و بچه هايم سپري كنم ... ناراحت است ولي مي دانم كه باز به رويش نخواهد آورد ... بي آنكه صدائي بكنم در را باز مي كنم و خيلي خيلي آرام وارد خانه مي شوم ! همسرم مثل هميشه منظم و مرتب است و كارهايش را انجام داده و باز دارد نقشه هاي معماري داخلي خانه اي ديگر را تكميل مي كند و گويا اصلا حواسش به من نيست ! شيطنتم گل مي كند كه بروم كمي بترسانمش ! با خود مي گويم : يك ، دو ، سه را نگفته ام كه ناگهان صدايي مهيب مي ترساندم ... دخترك بازيگوش من ! ساراي !!! حالا بادكنك پشت سر بابائي مي تركاني ؟! حقا كه دختر همين پدري ! با ترسيدن من مي خندد و مادرش تازه سر برمي گرداند و ماجرا را مي فهمد ! صحنه چهارم : شام را خورده ايم و بچه ها دندانهايشان را مسواك زده اند و حالا نوبت قصه خواني بابائي جانشان است ... آخ كه چقدر دلم تنگ شده براي شنگول و منگول با حبه انگورشان ، يا حسني ، يا اصلا شنل قرمزي ... در همين فكر و خيالها هستم كه مي بينم بچه ها خوابيده اند و گوئي من اين داستان را براي خود مي خوانم ... كتاب را مي بندم ، آرام مي بوسمشان و از اتاق خارج مي شوم ... ميروم پيش همسرم تا كمي با او حرف بزنم ... تمام سهم من و او از يكديگر شده همين يك ساعتي كه باهم هم صحبت مي شويم ... واي كه من چقدر همسر بدي هستم ...
خيرداسه 1 : براي آدمي مثل من كه براي آينده زندگي مي كند ولي در آينده زندگي نمي كند نوشتن در مورد سرنوشت احتمالي آينده اش كاري بس دشوار است ولي بنا به دعوت شمس کیا اين وظيفه را انجام دادم و اين نوشته را كه تركيبي از حقيقت و تخيل و آرزوست را نوشتم و الحق كه سخت ترين نوشته اي بود كه تا حال داشته ام !!! هیچ کس را دعوت نمی کنم ! هر کس دوست داشت دعوت است !!! خيرداسه 2 : خيلي وقت است ياد گرفته ام انسان ها را از روي ظاهرشان نشناسم كه نيك مي دانم ديگر گذشته است آن زمان كه رنگ رخسار خبر مي دهد از سر درون ... خيرداسه 3 : هيچي به هيچي ! اين است رسم زندگي ... خيرداسه 4 : من همه وجود تو شده ام و من بي تو هيچ شده ام ... خيرداسه 5 : دز فلسفه من آنوقتها بالا مي رود كه رفته ايم فاميلي را يا آشنايي را زير خاك كاشته ايم و اكنون دارم به اين مي انديشم كه اين را كه كاشتيم چه ميوه اي خواهد داد ... خيرداسه 6 : اين دو تا عكس را ببينيد خيرداسه 7 : نيمرخ در هفته اي كه گذشت : دقيق نمي دانم از چه روزي مرا از نيستان ببريده اند ... از روزي كه حوا سيب را چيد يا قبلتر از آن يا شايد هم بعد تر از آن ... ولي خوب مي دانم كه جايگاه من اينجا نبود ... خودت اين را به من گفته اي ! آنطور چپ چپ نگاهم نكن ... داشتم مي گفتم ! دقيق نمي دانم از چه روزي مرا از نيستان ببريده اند ولي مي دانم از چه روزي به اين عرصه گناه و ثوابت پاي گذاشتم ... ميداني ! آن اولها كه نمي دانستم عشق و عاشقي و اينجور چيزها چيست !!! بي خيال عشق و عاشقي شيرمان را مي خورديم و منتظر بوديم تا برسد نوبت ما هم تا عاشق شويم و شكست عشقي بخوريم ! گريه كنيم و زار بزنيم و بگوييم خدايا تو چقدر نامردي !!! چند سالي بيشتر از چند سال گذشت و ماهم ديديم پشت لبمان تازه سبز شده گفتيم عاشق شويم ! عاشق شديم و خيلي زود شكست عشقي خورديم ! آي حال داد اين شكست عشقي خوردن !!! خودمان را دست بالا گرفتيم و گفتيم عشق هاي زميني كه لايق ما نيستند ما بايد عشق آسماني داشته باشيم و عاشق خدا باشيم و از اين جور حرفهاي مولانا كش و فيلسوفانه و قص علي هذا !!! خودمان را همه جوره كشتيم تا عاشق تو شويم و اصطلاحا به نيستان بازگردانيده شويم و گور پدر دنيا آخرتمان را بدست آوريم ... جان تو هركاري هم كرديم ها ! ولي نشد! مي داني چرا مي گويم نشد ؟! همان قديمي ها گفته اند كه : كان را كه خبر شد خبري باز نيامد ... و حال اينكه مرا هر روز خبري باز مي آمد ... و اكنون بعد از سالها كه مي انديشم به عشق و عاشقي و تو و خودم و هفتصد جد و آبادم مي بينم كه دل من براي عشق تو كوچك است ... دل من آنقدرها بزرگ نيست كه ذره اي از عشق تو را بتواند تحمل كند ... تو خدائي ! خدا ! زاده اي اين همه انسان را ... من كه تحمل عشق همين يك زاده تو را نداشته ام اكنون چگونه عشق به تو را تاب خواهم آورد ... و من اكنون به سلامتي تو جامي از همين آب زرشك را سر خواهم كشيد ! باشد كه رستگار شويم ...
خيرداسه 1 : فردا چندتا سالگرد مهمه : 1- تولد امام رضا 2- دومین سالروز ابدی شدن قيصر امين پور 3- دومين سالروز فوت پدربزرگ مرحومم خيرداسه 2 : تصميمي مي گيريم كبري گونه كه از اين به بعد مثل بچه آدم بنشينيم درسمان را بخوانيم و رفاه جامعه را بالا بريم !!! خيرداسه 3 : ذي بعد از اينكه كلي برايش هندوانه جاسازي كرديم در زيربغلش و نوشابه ها باز كرديم برايش و درهايش را هم جمع كرديم و برديم شهرداری جهت بازيافت ؛ در يك حركت شگفت انگيز مشتي محكم بر دهان استكبار جهاني زد و نامرد بودن خودش را بر بنده حقير اثبات نمود !!! خيرداسه 4 : هواي سرد پاييز تبريز و يك فلش بك به پاييز و زمستان گذشته كه حسابي حالمان را دگرگون ساخت ( شما بخوانيد گرفت !!! ) يه متن كامل نوشتم براش و مي خواستم بعنوان پست اين هفته بزنم ولي بعدا به دلايلي منصرف شدم ! اگه عمري باشه انشالاه دو سه ماه ديگه تو نيمرخ ميخونيدش !!! خيرداسه 5 : چند نفر از بچه هاي دانشگاه قصد داشتن براي حمايت از كودكان سرطاني يه نمايشگاه تو دانشگاه برگزار كنند كه با استدلال جالب مسئولين دانشگاه مبني بر اينكه دانشگاه يتيم خانه و موسسه خيريه نيست برخورد كردن ! در هر صورت اينا قصد دارند اين نمايشگاه رو حتي بدون همكاري مسئولين دانشگاه برگزار كنند . من به اينا كمك خواهم كرد و در اينجا از تمام دوستاني كه مي تونن به هر نحوي ( مادي ، معنوي و يا حتي كاري ) كمكي به اين دوستامون بكنن دعوت مي كنم با حضور در لينك زير و اعلام آمادگي تو اين كار شريك بشن : خيرداسه ۶ : نيمرخ در هفته اي كه گذشت : 
| Design By : Night Skin |


